نمایش «آناکارنینا»؛ آرزوهای سرکوب‌شده‌ انسان معاصر

[ad_1]


آرش عباسی که چندسالی است در ایتالیا مشغول به تحصیل است هر زمان که فرصت
پیدا کرده به ایران آمده و نمایشی را روی صحنه برده. امسال، سال پرکاری
برای اوست. اردیبهشت ماه «نویسنده مرده ‌است» را روی صحنه برده بود و حالا
«آناکارنینا» را اجرا می‌کند. او در این گفت‌و‌گو دلایل خود برای
زیرذره‌بین‌بردن زندگی افراد مشهور را بازگو کرده است.

 چیز
تازه‌ای برایم نبود، در «نویسنده مرده است» هم همین کار را کرده بودم. این
قشر زندگی جذابی دارند تا بقیه مردم. زندگی سلبريتی‌ها فراز و نشیب
فراوانی دارد البته مثل زندگی همه مردم عادی اما آنها به واسطه شهرت شرایط
خاص‌تری دارند. مهم‌ترینش این است که همه آرزو می‌کنند جای آنها باشند اما
در بعضی مواقع آنها خودشان این حس را ندارند که زندگی حسرت‌برانگیزی دارند.
احتمالا بارها شنیده‌اید که فلان هنرپیشه یا چهره معروفی که دیگران تصور
می‌کنند در شرایط ایده‌آ‌لی زندگی می‌کنند از افسردگی شدیدی رنج می‌برند.
هیث لیچر تنها ٢٨ سال زندگی کرد اما انواع و اقسام مشکلات و اعتیاد‌ها را
تجربه کرد، جیم کری، کاترین زتاجونز، اشلی جاد که سابقه خودکشی و بستری‌شدن
در بیمارستان به دلیل افسردگی هم دارد و خیلی‌های دیگر مدت‌ها با افسردگی
دست و پنجه نرم کردند.


اینها چیزهایی است که عیان شده، خیلی‌ها هم سعی می‌کنند مشکلاتشان پنهان
بماند. تضادی در زندگی این قشر وجود دارد که جذاب است. بخش مهمی از
زندگی‌شان پنهان است و این بخش برای من جذاب است. نمی‌خواهم بگویم پرداختن
به این چیزها حتما واجب است؛ نه. می‌خواهم بگویم از دل این چیزها می‌توان
به حرف‌های دیگری رسید. می‌توان درباره جامعه و شرایط حاکم بر آن حرف زد.
می‌توان درباره زندگی انسان معاصر حرف زد. برای من اینها فقط دلایلی هستند
برای پرداختن به مسائل مهم‌تر. به‌طور مشخص در «آناکارنینا» و «نویسنده
مرده است» اینها بهانه‌هایی بودند برای پرداختن به مقوله عشق، دروغ،
آرزوهای سرکوب‌شده، خیانت و خیلی چیزهای دیگر که سایه آنها بر سر انسان
معاصر سنگینی می‌کند.

 در
نمایش اشاراتی مستقیم به یکی از برنامه‌های تلویزیونی موفق می‌شود و حتی
می‌توان چنین تصور کرد که شما با نگاه به زندگی یکی از مجریان تلویزیون
اساس نمایش خود را پایه گذاشتید؟

 

 به‌هرحال
من در این جامعه زندگی می‌کنم. اتفاقات فضای مجازی را به اندازه اتفاقات
روز جامعه دنبال می‌کنم. سوژه‌هایم را از دل جامعه بیرون می‌کشم. آدمی هستم
که از مترو استفاده می‌کنم تا در دل جامعه باشم و رفت‌وآمد داشته باشم. در
همین مترو مدام در حال قصه‌ساختنم. دست‌فروش‌های مترو هر کدام ساعت‌ها
ذهنم را مشغول می‌کنند؛ اینکه از کجا آمده‌اند، چه می‌کنند و قرار است به
کجا برسند. گوش‌هایم تیز است و چشم‌هایم مدام در حال چرخیدن و اسکن‌کردن از
آدم‌‌هاست. طبیعی است که ذهنم را آزاد بگذارم تا از هر چیزی که می‌بیند
استفاده کند. درباره سؤال شما باید بگویم به‌طور دقیق نه؛ از الگوی خاصی
استفاده نکردم اگرچه نمونه‌هایی وجود دارند و شباهت‌های زیادی میان این قصه
و چیزی که مدنظر شماست، وجود دارد.

 

قصه
یک‌خطی نمایش «آناکارنینا» خودش حدس‌هایی را به وجود می‌آورد و تصویرهایی
را در ذهن مخاطب درست می‌کند که دست من نیست. یک مجری معروف تلویزیونی در
پانصدمین برنامه‌اش باید روبه‌روی هنرپیشه‌ای بنشیند که تا دو سال پیش با
هم زندگی می‌کردند. مجری از همسرش جدا شده و با هنرپیشه دیگری ازدواج کرده و
حالا با او زندگی می‌کند… . من فقط به این موقعیت جذاب فکر می‌کردم. به
این مثلث که دو ضلعش را روی صحنه می‌بینیم و ضلع سوم را نمی‌بینیم اما
سنگینی این ضلع سوم در لحظه لحظه نمایش حس می‌شود. آن آدم غایب مثل بقیه
کاراکترهای غایب نمایش‌نامه‌هایم برایم خیلی خیلی پررنگ بود. او را
نمی‌بینیم اما همه این اتفاق‌ها به خاطر او به وجود آمده است.

 خیانت
همیشه موضوع جذابی برای یک نویسنده و کارگردان است؛ با توجه به فضای
نمایش‌های قبلی‌تان چرا این موضوع را دستمایه آثار نمایشی خود قرار
می‌دهید؟

خیانت و گذشتن از آن چیز
ساده‌ای نیست. دلایل متعدد خودش را هم دارد. هر طرفی که چنین کاری بکند
برای خودش توجیه‌هايی دارد. موضوع حساسی است که در زندگی امروزه ما و انسان
هم‌عصر ما تعریف تازه‌ای پیدا کرده است. بخش مهمی از این تعاریف و مفاهیم
به خاطر شکل زندگی ما، درگیری‌های ما با تکنولوژی و حضور آن در زندگی ماست.
برای من هم نوشتن درباره این مسئله جذاب است.

 از ابتدا نمایش‌نامه به همین شکل با همین پایان‌بندی نوشته شده بود یا اینکه در بازنویسی‌ها به این نسخه رسیدید؟

هیچ‌وقت
متن را نمی‌بندم. سال‌هاست با متن نصفه تمرین را شروع می‌کنم. لذت
تئاترکارکردن همین است. من اگر قرار باشد از اول مطمئن باشم چطور کارم تمام
می‌شود، دیگر اصلا شروع به نوشتن نمی‌کنم. این بزرگ‌ترین جذابیت تئاتر
است. تئاتر برایم دریاچه‌ای است که باید بروم داخلش تا بفهمم چقدر عمیق
است. از بیرون نمی‌توانم بفهمم. نه تنها بارها پایان‌بندی را عوض کردم؛
بلکه هر شب چیز تازه‌ای پیدا می‌کنم و فردا به کار اضافه می‌کنم. درباره
آنا‌کارنینا یک بار در تمرین‌ها کامل متن را نوشتم و تمرین کردیم؛ اما
دوباره ریختم دور و مجددا نوشتم. به دلایل مختلف خواسته و ناخواسته
بازنویسی کردم. این دست برنامه‌های تلویزیونی در همه جای دنیا از یک
رک‌بودن و بی‌پروایی برخوردار هستند که ما اینجا نمی‌توانستیم آن را اجرا
کنیم. من هم متن را طوری نوشتم که حتی یک مورد ممیزی هم نخورد.

 در
بعضی از مصاحبه‌هایتان اشاره كرديد این نمایش را در ادامه نمایش قبلی خود
که اردیبهشت روی صحنه بود؛ یعنی «نویسنده مرده است» به اجرا درمی‌آورید.
چرا تصمیم به ادامه همان نمایش گرفتید؟


 «نویسنده
مرده است» دست از سر من برنمی‌دارد. در سال‌های گذشته لحظه‌ای فراموشش
نکرده‌ام. هرچه می‌گذرد، بیشتر شیفته‌اش می‌شوم و می‌خواهم از تکنیکی که
دارد، بیشتر استفاده کنم. «آنا‌کارنینا» پر از نشانه‌های «نویسنده مرده
است»، است. در راستای آن است؛ اما ادامه‌اش نیست. برای ادامه «نویسنده مرده
است» ایده دارم، با همان شخصیت لیلی و فرهاد، زمانی که سال‌ها گذشته است.
آن فیلمی که قرار بود ساخته شود، ساخته نشده و حالا این‌بار به جای تراس
مجلل خانه لیلی روی تراس کوچک و محقر فرهاد نمایش‌نامه‌نویس قرار
گذاشته‌اند. این داستان «نویسنده مرده است٢» است که باید شروع کنم به
نوشتنش. حالا مطمئن نیستم مثل سینما از عنوان ٢ استفاده کنم؛ ولی شخصیت‌ها
همان هستند. هنرپیشه معروف سینما و نمایش‌نامه‌نویسی که دیگر خیلی جوان
نیست.

 

آرزوهای سرکوب‌شده‌ 

 در ابتدا از لادن مستوفی به‌عنوان بازیگر نمایش نام برده شد، چه اتفاقی افتاد که بازیگر نقش «آناکارنینا» را تغییر دادید؟

 داستانش
مفصل است. ایده «آناکارنینا» زمانی که در ایتالیا بودم، به ذهنم رسید.
ایده که چه عرض کنم، در ابتدا فقط یک تصویر داشتم. مدت‌ها بود دلم می‌خواست
روی «آناکارنینا» کار کنم؛ اما به نظرم اقتباس از آثار معروف به همان شکل
از بیهوده‌ترین کارهای جهان است. دنبال چیز تازه‌ای می‌گشتم؛ اما چیزی پیدا
نمی‌کردم. فقط یک تصویر داشتم از نمایشی به اسم «آناکارنینا». تصور
می‌کردم در تالار وحدت قرار است اجرا کنم، در انتهای صحنه قطار در ایستگاه
متوقف می‌شود و آنا از آن پیاده می‌شود و به سمت جلوی صحنه حرکت می‌کند، در
پیشانی صحنه می‌ایستد و شروع می‌کند به دیالوگ‌گفتن: دالی عزیز، من از
سن‌پترزبورگ تا مسکو آمدم که… .

 


این اولین تصویری بود که در این اجرا به این شکل اجرایش نکردم. از همان
لحظه اول آنا برایم لادن مستوفی بود. تا دو سال این تنها تصویری بود که از
نمایشی به اسم «آناکارنینا» داشتم. یک خط هم نمی‌توانستم بنویسم. اساسا در
ایتالیا چیزی نتوانستم بنویسم؛ اما بالاخره ایده را پیدا کردم.
«آناکارنینا» در یک برنامه زنده تلویزیونی. آن زمان در سفری که به ایران
داشتم، ایده را با لادن در میان گذاشتم و شروع به نوشتن کردم.

 

نقطه‌ضعف
بزرگی در نوشتن دارم و آن هم این است که هم با بازیگر ذهنی‌ام می‌نویسم،
هم به جای شخصیت‌ها اعم از زن و مرد بازی می‌کنم و می‌نویسم. اولین اشکالش
این است که آن بازیگر برای آن نقش در ذهنم حک می‌شود. تا حد ممکن از
خصوصیات آن بازیگر برای شخصیت استفاده می‌کنم و دومین ایرادش این است که
گاهی شیفته بعضی نقش‌ها می‌شوم. چنان غرق‌شان می‌شوم که دلم نمی‌خواهد کسی
آن را بازی کند. در نمایش‌نامه «زیرزمین» همین اتفاق افتاد و یک بار خودم
آن را  بازی کردم. در «همه‌چیز درباره آقای ف» هم همین شد. در «آفتاب از
میلان طلوع می‌کند» هم همین اتفاق افتاد و در «نویسنده مرده است» هم همین
شد.

 

به جز مورد آخر در
بقیه موارد به خاطر شیفتگی‌ام به نقش، هم خودم لطمه خوردم و هم کار. در
حال اصلاح‌کردن این نقطه‌ضعف هستم و روی خودم کار می‌کنم که دچار چنین
معضلی نشوم؛ اما مورد اول راه ندارد. باید با این شرایط بسازم. همان‌طور‌که
از اول لادن مستوفی را برای «آناکارنینا» دیده بودم و فکر نمی‌کردم بازیگر
دیگری این نقش را بازی کند.

 

در
زمان اجرای «نویسنده مرده است» در اینجا یادداشتی درباره لادن مستوفی
نوشته بودم و پایانش را این‌طور تمام کرده بودم که لادن فقط باید دیر خسته
شود تا همه اتفاقات خوب یکی‌یکی برایش بیفتد. یک هفته بعد پیش‌بینی‌ام درست
از آب درآمد و لادن گفت که نمی‌تواند در «آناکارنینا» کار کند. از یک طرف
فکر می‌کنم خسته شده بود و از طرف دیگر آن‌قدر که من به او و کارش اعتقاد
دارم، او به من و کارم اعتقاد نداشت. حق طبیعی‌اش هم هست؛ پس ناگزیر بعد از
اینکه مطمئن شدم مثل اتفاقات «نویسنده مرده است» قرار نیست بگوید: داشتم
برایت بازی می‌کردم و واقعا تصمیم گرفته است در «آناکارنینا» نباشد، اولین
کارم این بود که متن را دوباره بازنویسی کردم و همه نشانه‌هایی را که برای
بازی او گذاشته بودم، حذف کردم؛ عذاب‌آور‌ترین کار ممکن یک ماه قبل از
اجرا؛ اما شبانه‌روز کار کردم تا ردپایش را از نمایش‌نامه حذف کنم؛ اگرچه
به طور کامل این اتفاق نیفتاد.

 
معصومه رحمانی با اینکه بازیگر توانایی است؛ اما کمتر در تئاتر روی صحنه
می‌رود یا حداقل نقش اصلی را بازی می‌کند. چطور شد او را برای شخصیت اصلی
نمایش انتخاب کردید؟

 معصومه رحمانی را
از سال‌ها پیش روی صحنه دیده بودم و همیشه فکر می‌کردم یک جا از او
استفاده کنم. البته این نقش برای او خیلی ایده‌آل نبود؛ اما قسمت بود که او
بازی کند. معصومه را برای کار دیگر و نقش دیگری مدنظر داشتم؛ ولی اینجا از
او استفاده کردم. به نظرم بهترین نتیجه را تا اینجای کار گرفتم. او بازیگر
بسیار باهوشی است. شخصیت را به‌خوبی می‌شناسد، درک می‌کند و به بهترین شکل
ممکن او را روی صحنه می‌برد.

 بهنام شرفی سابقه همکاری با شما را دارد. اولین انتخاب برای این نقش او بود یا اینکه به بازیگران دیگری هم فکر کرده بودید؟

 بهنام
شرفی تئاتر را با من شروع کرده. سال‌ها در گروهم بوده و سال‌هاست دنبال
فرصت بودم که جایی درست از او استفاده کنم. اینجا بهترین جایی بود که می‌شد
از او استفاده کرد. لیاقت چنین نقشی را داشت و از جان مایه گذاشت برای این
نقش. آینده درخشانی دارد و به زودی به یکی از بهترین‌های تئاتر ایران
تبدیل خواهد شد. اول به بازیگران دیگری فکر کرده بودم. به مجری‌های
تلویزیون؛ با یکی، دو تا هم وارد مذاکره شدم اما نشد. با بعضی از بازیگران
چهره هم وارد مذاکره شدم اما این نقشی نبود که هرکسی از عهده‌اش بر بیاید.
دست آخر به بهنام رسیدم و خیلی از این انتخاب راضی‌ام. امیدوارم بهنام قدر
موقعیت‌هایش را بداند. درست انتخاب کند و صبور باشد تا به وقتش در آن حدی
که انتظار دارد، دیده شود.

 
داستان چندان ربط زیادی به رمان «آناکارنینا» پیدا نمی‌کند، منظورم این
است که آناکارنینا در نمایش‌نامه شما در جایگاه داستان فرعی قرار می‌گیرد و
انگار بهانه‌ای برای مطرح‌کردن خیانت در زندگی افراد مشهور است، چرا این
رمان را انتخاب کردید؟

 بارها گفته‌ام
که از آثار کلاسیک فقط ایده‌های‌شان برای من مهم است. تولستوی درباره انسان
١٤٠ سال پیش رمان نوشته اما حالا در این روزگار همه‌چیز فرق کرده است.
شکسپیر هم درباره انسان قرن هجدهمی نمایش‌نامه نوشته است، دلیلی ندارد من
در قرن بیست‌ویک حرف‌های او را به صحنه ببرم. کار من این است که برای زمانه
خودم کار کنم. من ایده‌های درخشان آنها را می‌گیرم و داستان و به آدم‌های
معاصر خودم تزریق می‌کنم. اپرا هم قرار نیست اجرا کنم که در چهار ساعت رمان
«آناکارنینا» را با موسیقی و رقص و آواز نمایش دهم.

 

نمایش «آناکارنینا»؛ آرزوهای سرکوب‌شده‌ انسان معاصر

 
انتخاب این داستان فرعی درحالی انجام شده که ما تعریف چندانی از داستان
«آناکارنینا» نمی‌بینیم. برای تماشاگری که با این داستان آشنایی چندانی
ندارد، هیچ تلاشی در جهت نزدیکی آنها با داستان نمی‌کنید؟

 اصلا
لزومی نداشت تماشاگر «آناکارنینا» را بشناسد. اطلاعات کافی در همان اول
نمایش درباره رمان داده می‌شود. کافی است. قرار نبود کار تولستوی را
بازنویسی و اجرا کنم. آن‌قدر در اقتباس آزاد بودم که شاید بتوان گفت اصلا
اقتباسی انجام نشده. برای همین لزومی هم ندیدم در بروشور بنویسم براساس
رمان تولستوی. نمی‌خواستم حق نویسنده ضایع شود در واقع نمی‌خواستم از اسم
نویسنده استفاده ابزاری کنم؛ چون از رمان او نیست.

  قبول دارید نمایش‌نامه تا حدی رگه‌های فمنیستی دارد؟

 من
درباره زنان می‌نویسم. سال‌هاست کارم همین است. قهرمان همه
نمایش‌نامه‌هایم زنان هستند. همه هم در حال جنگیدن‌اند. لابی، خانم،
کیلومتر پنجاه، پدران مادران فرزندان، باد که می‌نویسد و… همه درباره جنگ
زنان با شرایط پیرامون‌شان است. اسمش برایم مهم نیست فمنیست باشد یا هر
چیز دیگر. برای بعضی از نمایش‌نامه‌هایی که نوشتم واقعا عذاب کشیدم با
«ورود آقایان ممنوع» و «پیچ تند» از این دست هستند. مشکلات زیادی برای به
صحنه رفتن‌‌شان داشتم اما خوشحالم که نوشتم‌شان. خوشحالم پای‌شان ایستادم.

  پس به همین دليل بیشتر به کیت پرداختید و حق را به او دادید؟

 در
«آناکارنینا» یکی از جدی‌ترین نقدهایی که به من می‌شود، این است که چرا حق
را به زن می‌دهی و مرد را محکوم می‌کنی. قصدم این نبوده. داستان من را به
اینجا رساند. قرار نیست قضاوت کنم و عدالت را رعایت کنم. این دو نفر
این‌گونه زندگی کردند. حق را به کسی ندادم اتفاقات زندگی‌شان این‌گونه رقم
خورده. ممکن بود در شرایط دیگر همه چیز برگردد به سمت وودی و کیت مقصر
شناخته شود. هر چند الان هم فقط شخصیت مرد نیست که گناهکار داستان است.

  در بخشی از نمایش‌نامه به اشتباهاتی که کیت داشته هم پرداخته می‌شود و تماشاگر می‌تواند به وودی هم حق بدهد؟

 حتما
همین است. کیت دچار توهمی شده است که خیلی بازیگرها به آن دچارند. خیلی از
بازیگران تئاتر و سینمای ما هم به آن دچارند. گمان می‌کنند جهان بدون آنها
چیزی کم دارد اما بود و نبودشان تغییری در ساختار جهان ایجاد نمی‌کند. این
فقط وهم آنهاست که با آن به خودشان و دیگران آسیب می‌رسانند. من همیشه
گفتم تئاتری که ما کار می‌کنیم، اصلا جایی برای خودشیفتگی باقی نمی‌گذارد.
سهم آدم‌هایی که در همین تهران یک نمایش را می‌بینند چقدر است؟ این سهم
اندک اصلا جایی برای فخرفروشی ندارد. منظورم تعداد آدم‌ها نیست، منظورم
تأثیری است که تئاتر بر آنها می‌گذارد. این مسئله مهمی است. در بهترین
شرایط هم ما با حداقل مخاطبان در مقایسه با بیشتر بخش‌های فرهنگ رو برو
هستیم؛ پس این همه وهم و خودبزرگ‌بینی در عالم تئاتر طبیعتا نباید جايي
داشته باشد.

  فکر نمی‌کنید اگر قاضی بهتری ‌بودید و منصفانه‌تر به این دو نگاه می‌کردید به وودی هم بیشتر می‌پرداختید؟

 چون
نمی‌خواستم قاضی باشم، بیشتر نپرداختم. وودی از موقعیتی که داشته
سوءاستفاده کرده؛ در مقطعی البته. بعد هم طرف را رها کرده و رفته است. من
نمی‌توانستم بیشتر از آنچه می‌بینید از او دفاع کنم. هر چند جاهای زیادی هم
به او حق دادم اما باز تأکید می‌کنم آدم‌های این نمایش‌نامه به این سو
رفتند. من نمایش‌نامه می‌نویسم در کارم هم وقایع دراماتیک برایم مهم است.

 با
استفاده از تصاویر تیتراژ یک برنامه تلویزیونی و موسیقی و ویدئوپروجکشن
فضای ملموس‌تری را از یک تاک‌شو برای تماشاگران تئاتر به وجود می‌آورید که
تأثیرگذار است اما فضای اجرائی را از تئاتر دور و به تصویر یا شو تلویزیونی
نزدیک‌تر می‌کند. نگران بازخوردهای منتقدان تئاتری نبودید؟

 تکنیک
چیزی است که در سال‌های اخیر خیلی به آن فکر می‌کنم. تا جایی كه برایم
امکان داشته باشد، از ویدئو و صدا استفاده می‌کنم. این کار که جایش را
داشت. فکر می‌کنم باید از اینها استفاده می‌کردم تا هرچه‌بیشتر به فضای
موردنظرم نزدیک شوم.

 سعی می‌کنید همین فضا را در نمایش‌‌های بعدی خود ادامه دهید یا اینکه به سراغ مضامین دیگری خواهید رفت؟

 خودم
را محدود نمی‌کنم. باید ببینم چه پیش می‌آید. یک روز در ایتالیا نمایش
«پدران، مادران فرزندان» را اجرا کردم که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در آن فضا
کار کنم. مدت‌ها به تئاتر فیزیکال فکر می‌کردم که پیش‌تر در ذهنم نبود.
تئاتر اینتراکتیو کار کردیم. گروهمان در حال تجربه‌کردن است و سرکشیدن به
جاهای ناشناخته. معلوم نیست کار بعدی چه باشد. اصلا معلوم نیست در آینده
دیگر به این شدت به تئاتر بپردازم. در ١٢ ماه گذشته شب و روز درگیر تئاتر
بودم. دلم می‌خواهد چیزهای دیگری را تجربه کنم. اگر بشود البته.

[ad_2]

لینک منبع

استقلال همچنان به دنبال جنجالی ترین نقل و انتقال چند سال اخیر

[ad_1]

باشگاه استقلال تهران مترصد آن است تا هرچه سریعتر وضعیت رامین رضاییان مشخص شده و بتواند پرونده نقل و انتقالاتی‌اش را ببندد.

رامین رضاییان می‌تواند پر سر و صداترین و جنجالی ترین نقل و انتقالات چند فصل اخیر فوتبال ایران باشد، منوط به آن که نتواند نظر مثبت سرمربی تیم اوستنده بلژیک را جلب کرده و یا بهرحال از نظر مالی به توافق نرسد که البته این حالت دوم کمی بعید است.

مسئولین باشگاه استقلال که انتظار این بازیکن را می‌کشند تا آخرین تصمیمات خود را در خصوص نقل و انتقالات اتخاذ نمایند، در تماسی که با وی داشته اند از او خواسته‌اند تا پاسخ نهایی‌اش را تا یکی دو روز دیگر به آنها بدهد.

همچنین در خصوص رقم پیشنهادی آبی پوشان به رامین رضاییان هم باید گفت که این رقم به هیچ وجه یک رقم نجومی نیست و کاملا در چارچوب ارقام پرداختی این باشگاه قرار دارد و چنانچه پاسخ رضاییان به استقلال مثبتب باشد، نقل و انتقال وی به این تیم با ارقام نجومی صورت نخواهد گرفت.

در خصوص پیوستن احتمالی این بازیکن به استقلال از سوی مسئولین باشگاه اظهارت متناقضی صورت گرفته و خود رضاییان تا این لحظه در این خصوص کاملا سکوت کرده است. اما آنچه مشخص است آبی‌های تهران مذاکرات مبسوطی را با این بازیکن انجام داده اند و بی میل نیستند تا این اتفاق مهم را رقم بزنند.

[ad_2]

لینک منبع

طارمی مشتری جدید پیدا کرد

[ad_1]

مهاجم گلزن تیم فوتبال پرسپولیس مورد توجه یک تیم هلندی قرار گرفته است.

سایت هلندی «doorfansvoorfans.org» خبر داد باشگاه خرونینخن وضعیت مهدی طارمی را زیر نظر دارد، بازیکن 24 ساله‌ای که با پرسپولیس ایران قرارداد دارد.

این سایت نوشت: در ایران طارمی را با دیه‌گو مارادونا و زلاتان ابراهیموویچ مقایسه می‌کنند. با توجه به اینکه الکساندر سورولث از خرونینخن جدا و به میتیلند دانمارک ملحق شد و برایان رابسون نیز این تیم را به مقصد ویتسه هلند ترک کرد، خرونینخن حالا در خط حمله تنها میمون ماهی و تام فن‌ورت را در اختیار دارد.

این تیم هلندی که پیش از این سعی داشت کِنان کودرو از اوساسونا را به خدمت بگیرد، اما این بازیکن ترجیح داد به ماینتس آلمان بپیوندد، حالا مهدی طارمی را زیرنظر دارد.

طارمی فصل گذشته 37 بازی برای پرسپولیس انجام داده و موفق به ثمر رساندن 24 گل شده است. این بازیکن یک متر و 87 سانتیمتری 19 بازی ملی و 10 گل زده هم در کارنامه‌اش دارد.

خرونینخن در فصل 17-2016 مسابقات فوتبال باشگاهی اردویژه هلند به عنوان هشتمی رسید.

[ad_2]

لینک منبع

پست جدید رونالدو و اتهام نژادپرستی + عکس

[ad_1]

رونالدو این روزها در تعطیلات تابستانی به سر می برد و با وجود شایعات زیادی که در مورد جدایی اش از رئال به گوش می رسد، هنوز حاضر به شکستن سکوتش نشده است. فوق ستاره پرتغالی البته در شبکه های اجتماعی همچنان فعال است و طبق ادعای رسانه های مادریدی، پیغام های امیدوارکننده ای هم برای مدیران رئال فرستاده مبنی بر اینکه از جدایی منصرف شده و خود را برای دادگاه مالیاتی اش مهیا می کند.

رونالدو شب گذشته عکسی از خود کنار ژوزه سمدو، هافبک
دفاع راست سیه چرده باشگاه ویتوریا ستوبال منتشر کرد و زیر آن نوشت:«یک
تناسب کامل از شکلات سیاه و سفید.»

فوتبال

همین
نوشته مورد اعتراض و انتقاد بسیاری قرار گرفته و حتی فوق ستاره پرتغالی را
به نژادپرستی متهم کرده اند. جالب اینکه پست رونالدو تاکنون بیش از سه
میلیون لایک خورده است.

[ad_2]

لینک منبع

نحوه صحیح تعویض لنت ترمز خودرو

[ad_1]

لنت ترمز که در سال ۱۹۰۲ توسط فردریک لنکستر اختراع شد، در واقع قسمتی از سیستم ترمز وسایل نقلیه‌است که با به وجود آوردن اصطکاک با دیسک یاکاسه ترمز باعث شتاب منفی در خودرو می‌شود.

برای تعویض لنت ترمز توسط خودتان می‌توانید طبق این دستورالعمل کار را آغاز نمایید. دقت داشته باشید که پس از تعویض لنت حتماً ترمز خودرو را پر کنیذ. (پدال ترمز را چندین بار فشار دهید تا زیر پا سفت شود.) همچنین از لنت‌های استاندارد و بر چسب دار که در فروشگاه‌ها معتبر عرضه لوازم یدکی هستند، استفاده نمایید.

نخست دیسک و لنت­های ترمز را از لحاظ اینکه آیا به حد سایش رسیده ­اند یا خیر، بررسی کنید. قبل از تعویض لنت ترمز، باید تمامی قطعات مربوط به محور و سیستم هیدرولیکی کنترل شده و باید تمامی قطعات آسیب دبده تعویض گردند. دیسک ترمز را با کولیسی مناسب اندازه­ گیری کنید.

توجه داشته باشید که ضخامت دیسک نباید تا پایان عمر مفید لنت­های نو از حداقل ضخامت مجاز کمتر شود. بر اساس نوع سیستم ترمز، باید بلبرینگ چرخ و یا سنسور حلقه­ ای (کونیک بلبرینگ) تعویض شود.

پس از برداشتن دیسک­‌های ترمز قدیمی باید سطح تماس و لبه ­های توپی چرخ به کمک وسیله ­ای مناسب (مانند برس سیمی، سمباده کاغذی و غیره) کاملا زنگ زدائی شود.

مراقب باشید در هنگام تمیز کردن به توپی چرخ آسیب نرسانید، کالیپر ترمز که هنوز به سیستم هیدرولیک متصل است باید به گونه ­ای سفت شده باشد که هیچ فشاری به لوله ترمز نیاورد.

همچنین برای تمیز کردن سطوح تماس فلزی می‌توانید از اسپری پاک کننده و براق کننده استفاده کنید.

توصیه می­‌شود جهت اطمینان از عدم خوردگی و آسیب ­دیدگی، توپی چرخ پاکیزه شده را به کمک وسیله اندازه ­گیری مناسبی (ساعت اندازه ­گیری) کنترل کرده و صفحه نگهدارنده توپی چرخ را از نظر پاکیزگی و صدمات احتمالی کنترل کنید.

صفحه نگهدارنده سیلندر ترمز و شفت راهنما را زنگ ­زدایی نمایید. با توجه به نوع طراحی، بوسیله برس سیمی یا سوهان سفت اقدام به زنگ ­زدایی و پاک نمودن مواد چسبنده از روی براکت کالیپر و میله ­های راهنما نمایید.

توجه داشته باشید که هنگام نظافت، به صفحه نگهدارنده کالیپر ترمز آسیب نرسانده و آسیب ­دیدگی و صدمات احتمالی را با چشم کنترل کنید. سطوح راهنمای تمیز شده ­ی سیلندر ترمز را به کمک گریس حرارتی فاقد مواد جامد (فاقد فلز) چرب نمایید.

دیسک ترمز نو را بر روی توپی چرخ قرار داده و با توجه به نوع سیستم آن را به کمک پیچ­هایش محکم کنید.
 
توصیه می ­شود دیسک نصب شده را به کمک گیج ساعتی کنترل کنید طوریکه ساعت اندازه ­گیری در حدود 15میلیمتر پایین­تر از لبه بیرونی باشد. بهتر است این اندازه­ گیری روی چرخ سوار شده انجام شود.

جهت جلوگیری از فشردگی و تابیدگی پیستون همیشه باید آن را به کمک ابزار مخصوص به حالت اولیه برگردانید.

جهت انجام این عمل باید به نوع کالیپر و یا سیستم ترمز، الزامات کارخانه سازنده و ابزار توصیه شده توسط آنها توجه نمایید.

گریس کاری فقط برای نقاط اتصالی بین لنت و شفت راهنما ضروری است.

بکارگیری توصیه ها و راهنمایی های سازندگان خودرو و قطعات آن در تمامی مراحل تعمیر ضروری است.

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ منفی قطر به شروط چهار کشور عربی

[ad_1]

وزیر خارجه قطر با بیان اینکه خواسته های این کشورها از قطر هرگز محقق نمی شود، گفت: محاصره و تحریم این کشور از سوی 4 کشور عربی تجاوز آشکار و توهین به دوحه است.

در حالی که کشورهای
تحریم کنند قطر به دوحه 10 روز فرصت دادند تا به خواسته های آنان پاسخ مثبت
دهد اما نقشه های این کشورهای عربی برآب شد و در نهایت پاسخ منفی از
قطری‌ها دریافت کردند و تصمیمات جدیدی برای ادامه تحریم ها گرفتند. به
گزارش شبکه خبر، شیخ محمد بن عبدالرحمن آل ثانی، وزیر خارجه قطر گفت:
عربستان سعودی و امارات عربی متحده محرکان اصلی در کارزار منزوی کردن قطر
هستند. ما معتقدیم کل این کارزار صرفا با هدایت این دو کشور صورت می گیرد و
این ها کشورهایی هستند که ما باید با آن‌ها به گفتگو بپردازیم تا معلوم
شود مشکلات واقعی چه هستند و نارضایتی واقعی آنها بابت چیست. وزیر امور
خارجه قطر افزود: بایکوت قطر توسط عربستان سعودی و متحدانش هزینه های
کشتیرانی را ده برابر افزایش داده است. رژیم های عربی برای فرار از حجم
گسترده اعتراض های مردمی در کشورهایشان تصمیم گرفتند با متهم کردن قطر از
زیر بار مسئولیت فرار کنند. او گفت: اقدامات کشورهای عربی علیه قطر عمدتا
با هدایت عربستان سعودی و امارات صورت می گیرد. روابط ما با ایران سالم و
سازنده است؛ ما یک میدان گازی مشترک با ایران داریم و باید در کنار این
کشور مسالمت آمیز زندگی کنیم.
بیانیه وزیران خارجه ۴ کشور عربی ضد قطر
در
همین حال وزرای خارجه مصر، عربستان، بحرین و امارات در بیانیه ای تهدید
کرده اند دوحه با تحریم های شدیدتری روبرو خواهد شد. در بخشی از بیانیه
مشترک این ۴ کشور عربی آمده است: همگان باید به مبارزه با تروریسم در تمام
اشکال آن پایبند باشند. سخنرانی های تحریک کننده و تشویق به خشونت باید
متوقف شده و همگان به توافق ریاض پایبند باشند. باید حمایت از گروه هایی که
قوانین را زیر پا می گذارند متوقف شود.حمایت از تروریسم و مداخله در امور
کشورهای درخواستی نیست که آن را به تاخیر بیاندازند. دیگر نمی توان به کشور
قطر اجازه داد به نقش ویرانگر خود ادامه دهد. در این بیانیه از امیر کویت
برای تلاشهایش باهدف حل بحران قطر قدردانی شده و نسبت به پاسخ دوحه به
درخواستهای کشورهای مذکور ابراز تاسف شده است. این پاسخ بیانگر این است که
دوحه متوجه شرایط حساس موجود نیست. ما این را منفی می دانیم و معتقدیم که
بیانگر عقب نشینی قطر از سیاستهایش نیست. در این بیانیه تاکید شده است:
وزرای خارجه با دنبال کردن این پرونده و برگزاری نشست آتی در منامه توافق
کردند.

گفتنی است؛ 4 کشور عربی از یک ماه پیش با طرح اتهام
حمایت دوحه از تروریسم؛ با قطر قطع رابطه و به منظور عادی سازی روابط با
قطر 13 شرط برای دوحه تعیین کرده اند. کاهش روابط با ایران، بستن شبکه
الجزیره و پایگاه هوایی ترکیه در قطر از اصلی ترین این شروط است.

[ad_2]

لینک منبع

اضافه خدمت مشمولان غایب، بخشیده شد

[ad_1]

رییس اداره سرمایه انسانی سرباز نیروهای مسلح از بخشش اضافه خدمت سنواتی و انضباطی مشمولان سربازی خبر داد.

سردار موسی کمالی در این باره، گفت: با
پیشنهاد ستادکل نیروهای مسلح مبنی بر بخشش اضافه خدمت‌های سنواتی مشمولان
غایب سربازی و همچنین اضافه خدمت‌های انضباطی سربازان، مقام معظم رهبری و
فرمانده معظم کل قوا با این پیشنهاد به مناسبت عید فطر موافقت کردند.

وی
اضافه کرد: بر این اساس، اضافه خدمت سنواتی تمامی کارکنان وظیفه در حال
خدمت و همچنین اضافه خدمت مشمولان غایبی که تا 22 بهمن ماه امسال، خود را
برای انجام خدمت سربازی معرفی کنند، بخشیده خواهد شد.

کمالی با
اشاره به بخشش اضافه خدمت انضباطی سربازان نیز گفت: آن دسته از سربازانی که
اضافه خدمت انضباطی دریافت کرده‌اند نیز اضافه خدمت‌شان بخشیده خواهد شد.

رییس
اداره سرمایه انسانی سرباز نیروهای مسلح با اشاره به مشمولانی که دارای
هشت سال غیبت یا بیشتر از آن هستند نیز گفت: برای این دسته از افراد امکان
معافیت از سربازی با پرداخت جریمه ریالی وجود دارد اما اگر آنها نخواهند با
پرداخت جریمه ریالی از سربازی معاف شوند، می‌توانند از این فرصت استفاده
کرده و اگر تا 22 بهمن ماه امسال خود را برای انجام خدمت سربازی معرفی کنند
اضافه خدمت ناشی از غیبت‌شان بخشیده شود.

وی با اشاره به سربازانی
که مشمول این بخشش می‌شوند، گفت: رده‌های مختلف نیروهای مسلح باید افراد در
حال خدمت را در اولویت قرار داده و با بررسی شرایط ابتدا بخشش اضافه خدمت
آنان را محاسبه کرده و در صورتیکه باید از خدمت سربازی ترخیص شوند آنان را
ترخیص کنند.

کمالی در پایان از مشمولان غایب خواست که از فرصت پیش
آمده استفاده کرده و نسبت به تعیین تکلیف وضعیت سربازی خود اقدام کنند چرا
که احتمال تمدید این بخشودگی بسیار کم است.

[ad_2]

لینک منبع

اولین گوشی دنیا با دوربین ۳۶۰ درجه ساخته شد

[ad_1]

دوربین ۳۶۰ درجه‌ی گوشی‌های شرکت ProTruly را شرکتی به اسم
HT Optical ساخته است. این شرکت تا به حال، لنزهایی برای سونی یا الیمپوس
ساخته است و دوربین Sphere Camera شیائومی هم ساخته‌ی همین شرکت است.

گوشی
ProTruly Darling که تصویرش را در پایین می‌بینید، ضخامت ۸٫۹ میلی‌متری
دارد یک لنز بسیار بزرگ، از دو سمت آن به بیرون زده است. شرکت ProTruly
گفته است که به راحتی می‌توان این لنز ۳۶۰ درجه را در گوشی‌هایی مثل آیفون ۷
پلاس هم قرار داد.

این دوربین می‌تواند عکس‌هایی با وضوح تصویر ۱۶ مگاپیکسل بگیرد یا حتی فیلم‌برداری ۴K کند.

گوشی‌های
جدید شرکت ProTruly قرار است از ماه دسامبر وارد بازار چین شوند. مدلی که
طلایی است و جواهر دارد، ۸۰۰ دلار قیمت‌گذاری شده و مدلی که زرق و برقش
کمتر است، ۵۰۰ دلار قیمت خواهد داشت.

[ad_2]

لینک منبع

«پشت درخت توت»، سانسور شده است؟!

[ad_1]

مانند بسياري از نوجوانان ده، دوازده ساله با خواندن
داستان‌هاي پاورقي و پرسوز و گداز عاشقانه، به نوشتن علاقه‌مند شد و نخستين
داستان‌هاي كوتاه خود را در مجلات «نگين» و «فردوسي» منتشر كرد اما فعاليت
نوشتاري خود را با ترجمه ادامه داد و سال‌ها طول كشيد تا دوباره به
نويسندگي بازگردد. احمد پوري حالا كه به سال‌هاي پشت سرش مي‌نگرد، مي‌داند
كه اگر قرار باشد به گذشته برگردد، دوست دارد دوباره هجده ساله شود و دوره
طلايي دانشجويي را از سر بگذراند. به بهانه انتشار دومين رمانش «پشت درخت
توت» با او به گفت‌وگو نشستيم.

 

نمي‌خواستم سوگواري راه بيندازم

يكي
از نخستين كنجكاوي‌هايي كه درباره شما وجود دارد اين است كه شما كه از
دوره نوجواني دست به قلم شديد و در مجلات «نگين» و «فردوسي» داستان كوتاه
نوشتيد، چرا نخستين رمان‌تان با اين همه فاصله منتشر شد؟ چه عاملي سبب شد
كه نوشتن رمان‌هاي‌تان اين اندازه با تاخير همراه شود؟

در
واقع موضوع تاخير نبود، بهتر است اين گونه بگوييم كه شكل نوشتنم عوض شد.
چون من اول داستان مي‌نوشتم. اما مدتي به دليل تلاطم‌هاي سياسي، اصلا چيزي
ننوشتم زيرا وضعيت به گونه‌اي بود كه در آن دوره بيشتر درگير تفكرات سياسي
بوديم. تا اينكه بعد از سال‌ها دوباره به نوشتن روي آوردم. منتها اين‌بار
سراغ ترجمه رفتم. از آنجا كه مدتي از نوشتن دست كشيده بودم، احساس كردم آن
راحتي نوشتن از دستم رفته است. بنابراين فكر كردم براي گرم كردن دوباره
خودم، چند كار ترجمه كنم كه خوشبختانه ترجمه‌ها به سمتي رفت كه هم مستقيما
موجب لذت خود من شد و هم مورد استقبال خوبي قرار گرفت. به همين دليل مدت
زيادي به ترجمه پرداختم. بعد دوباره به مصداق «فيلم ياد هندوستان كرد»،
برگشتم به طرف نوشتن و البته ترجمه به طور همزمان.

درواقع وسوسه نوشتن با شما بود؟

بله. هميشه بود.

اشاره كرديد تلاطم‌هاي سياسي، شما را از نوشتن دور كرد. مي‌توانيد كمي روشن‌تر توضيح دهيد. درگير كارهاي سياسي كه نشديد؟

درگير
نشدم. اما وقتي اوضاع در اطراف شما خيلي سياسي است و در وضعيتي كه تحولات
سياسي- اجتماعي، روز به روز و به طور فشرده رخ مي‌دهد، شرايط، شما را به آن
خلوتي كه براي خلق اثر هنري نياز داريد، ترغيب نمي‌كند. معمولا همه جا
ديده شده وقتي چنين بحران‌ها و تلاطم‌هاي سياسي در منطقه يا جامعه‌اي رخ
مي‌دهد، اصحاب هنر در آن لحظات شلوغ نمي‌توانند هنرآفريني كنند و تا حدي
فقط مبهوت شرايط هستند. به هر حال از نظر فكري وارد جريان مي‌شوند و بيشتر
فكر و انرژي‌شان را صرف آن جريان مي‌كنند. لزومي ندارد كه حتما فعال سياسي
شوند. همچنان كه من خود، فعال سياسي نبودم. ولي تمام فكر و انرژي‌ام معطوف
به آن ماجراها مي‌شد. دوست داشتم وقايع را ببينم و پيش خودم تحليل كنم،
منتظر باشم و دلهره داشته باشم كه فردا چه خواهد شد. چنين اوضاعي داشتيم.

و اينها ته‌نشين مي‌شود و ممكن است سال‌ها بعد خود را نشان دهد.

صددرصد.
مانند هر چيز ديگري در زندگي ما. ولي آن برهه هميشه براي همه كشورها اتفاق
نمي‌افتد. كشورهايي داريم كه صد سال است آنچه را كه ما در دوران انقلاب
ديده‌ايم، نديده‌اند. به همين دليل معناي اين حوادث را نمي‌دانند.
زندگي‌شان از نظر تحولات اجتماعي راحت و آسوده است ولي تحولات فشرده‌اي كه
ما داشتيم باعث شد كه طي ١٠ سال همه‌چيز از بيخ و بن دگرگون شود، طبيعتا
اين موضوع هنرمند را از روال اصلي كارش دور و به خود مشغول مي‌كند.

البته شما مقطعي هم ايران نبوديد.

درست است ولي من قبل از انقلاب از ايران رفتم و سال‌هاي اول بعد از انقلاب برگشتم.

 

نخستين
رماني كه نوشتيد خيلي مورد استقبال قرار گرفت و جزو معدود آثاري بود كه در
فاصله يك ماه به چاپ دوم رسيد. اين پرسش پيش مي‌آيد چرا رمان دوم با اين
همه سال فاصله منتشر شد؟ به دليل ترس از خراب كردن موفقيت رمان اول بود؟ يا
اينكه نتوانستيد شيريني موفقيت قبلي را تكرار كنيد؟

از رمان
اولم «دو قدم آن ور خط» استقبال خيلي خوبي شد و الان هم در آستانه چاپ نهم
است. رمان دوم را با فاصله زيادي ننوشتم. تقريبا دو سال بعد از رمان اولم
آماده بود ولي گرفتاري زيادي در ارشاد پيدا كرد و تمام اين تاخير از جانب
من نبود و به من تحميل شد. رمان آماده بود و به گمانم بايد سال ٨٩ يا ٩٠
چاپ مي‌شد.

با اين حساب اين رماني كه به دست ما رسيده با آنچه شما به وزارت ارشاد ارايه كرده بوديد، چقدر متفاوت است؟

خيلي كم. تقريبا ١٠، ١٢ جمله از آن حذف شد.

زماني
كه رمان را مي‌خواندم حس مي‌كردم جاهايي از مسائل سياسي گذر كرده‌ايد و
نخواسته‌ايد بيشتر بر آن تمركز كنيد. به دليل سانسور بود يا اينكه ترجيح
مي‌داديد تاثير ماجراهاي سياسي را بر زندگي اين آدم‌ها نشان دهيد؟

درست
است كه صدور مجوز رمان دومم در ارشاد تاخير زيادي داشت اما چيزي از آن كم
نشد. يعني تقريبا به همان شكلي كه نوشته بودم، منتشر شد اما اگر حس
كرده‌ايد جاهايي نمي‌خواهد به صراحت صحبت كند، من اين گونه فكر نمي‌كنم.
واقعا به همان اندازه كه خواسته‌ام و لازم دانسته‌ام، از سياست صحبت
كرده‌ام آن هم بدون سانسور. حال اگر احيانا اشاره كنيد كه به دليل شرايط
فعلي در ذهن ما، غول سانسور نشسته و در ضمير ناخودآگاه ما كار خود را
مي‌كند، بحث ديگري است كه يك منتقد بايد دلايل آن را پيدا كند. اما به ياد
مي‌آورم در نگارش اين رمان سعي كردم هيچ ملاحظه‌اي نداشته باشم.

 

نمي‌خواستم سوگواري راه بيندازم

يعني دچار خودسانسوري نشديد.

نشدم.
زيرا در واقع، رمان سياسي نبود اما چون از برهه‌اي از زندگي خانواده‌اي
گذر مي‌كرد و از آنجاكه سياست در آن برهه در كشور ما گريبانگير همه بود، با
افت و خيزهايي همراه بود و طبيعتا آن افت و خيزها در رمان هم منعكس شده
است.

يكي از ويژگي‌هاي رمان اين
است كه شخصيت مرد داستان كه فعاليت سياسي مي‌كند، حضور ندارد؛ در واقع
ماجراها را از زاويه ديد همسر و فرزندان اين مرد مي‌بينيم. آيا غيبت مرد به
اين دليل بود كه مي‌خواستيد قهرمان‌سازي نكنيد و نشان دهيد خانواده او يك
خانواده معمولي است كه به نوعي درگير ماجراهاي سياسي شده‌اند؟ گويي تلاش
كرده‌ايد اين نگاه را كه بر مبناي آن مردي كه دنبال فعاليت‌هاي سياسي
مي‌رود، قهرمان يا بت مي‌شود، بشكنيد. اين موضوع ناخودآگاه بود؟

بيشتر
ناخودآگاه است اما كلا قهرمان‌سازي و اينكه محور يك حادثه يا زندگي را روي
يك قهرمان متمركز كنيم و فقط از او صحبت كنيم و از زندگي‌هاي عادي كه در
كنار و اطراف مي‌گذرد، غافل شويم را دوست ندارم. ذهنيت من اصلا اين گونه
است. شايد به طور ناخودآگاه بود كه «سيروس» را با وجود قهرمان بودنش، همان
اول، فرستادم رفت، لزومي نداشت حضور داشته باشد.

 

به اندازه كافي اين اتفاقات كليشه شده كه بيايند قهرمان را بگيرند و
ببرند، شكنجه كنند و… اما آنچه معمولا كمتر ديده شده، كساني هستند كه
مي‌مانند. يعني اطرافيان اين قهرمان گاهي قهرمان‌هاي بزرگ‌تري هستند و در
زندگي خيلي عادي كه همه ما به سادگي از كنارش رد مي‌شويم، آدم‌هاي بزرگي
هستند. مثلا در اين رمان فكر مي‌كنم توانسته‌ام «نسرين» را به عنوان
قهرماني بزرگ تصوير كنم؛ قهرماني كه همه او را لمس مي‌كنند و در عين حال
هيچ كس نمي‌گويد نسرين يك چهره خارق‌العاده است. شما در زندگي روزمره
آدم‌هايي مثل او را مي‌بينيد اما يك رمان است كه مي‌تواند چنين شخصيتي را
از درون تجزيه و تحليل كند تا همه دريابند كه «نسرين» خود، يك قهرمان است.

قهرماني
با ويژگي‌هاي يك انسان معمولي. او تقديس شده نيست. اين گونه نيست كه چون
شوهرش رفته ديگر به هيچ مرد ديگري فكر نكند. او هم وقتي در خلأ قرار
مي‌گيرد، ممكن است به سمت مرد ديگري جذب شود.

دقيقا. چون او هم يك آدم معمولي است. از گوشت و پوست و خون است با ويژگي‌ها، توانايي‌ها و ظرفيت‌هاي خود. به همين سادگي.

ما
در آغاز با «نسرين» همراه مي‌شويم و بعد با بزرگ شدن بچه‌ها، «حميد » و
«مهري» راويان ديگر اين داستان مي‌شوند. درواقع يك راوي نداريم. تركيبي از
راويان گوناگون داريم. آيا به اين دليل است كه گفته مي‌شود در جهان امروز
چند صدايي حاكم است يا اينكه تكنيك نوشتن شما به اين سمت و سو رفته است؟
همان بحث ناخودآگاه اينجا هم كاربرد دارد.

كاملا حق با شما
است اما بعضي جاهاي رمان، آگاهانه به اين موضوع فكر كردم چون آن زمان گذشته
كه راوي داناي كل، قلم را بردارد و چيزهايي را توصيف كند و توضيح دهد هر
يك از آدم‌هاي داستان چگونه فكر مي‌كنند، حادثه‌ها به چه شكلي رخ داده‌اند و
شما حس كنيد كسي از بيرون اينها را توصيف مي‌كند. با اين شيوه، هيچ كس
نمي‌تواند يك نفر را از درون بشناسد. بهترين شيوه اين است كه خود آن آدم
بتواند درباره خودش صحبت كند. اين موضوع كه فقط به راوي اول شخص نياز داريم
هم خيلي كهنه شده و بايد كار ديگري كنيم و همان چيزي را كه گفتيد، به كار
مي‌گيريم؛ چند صدايي.

 

تا
به كمك آن به جاي اينكه يك داناي كل از همه اينها صحبت كند، هر يك از اين
آدم‌ها فرصت داشته باشند و ماجرا را از زاويه ديد خود ببينند. همان طور كه
در همين جا مي‌بينيد ماجرا از زاويه ديد هر يك از شخصيت‌ها به شكل متفاوتي
ديده مي‌شود، البته نه خيلي متفاوت. ولي از فيلتر آن شخصيت رد مي‌شود. وقتي
«حميد» صحبت مي‌كند ماجراها از فيلتر او روايت مي‌شوند به همين دليل وقتي
«نسرين» صحبت مي‌كند، مخاطب فكر مي‌كند زاويه ديد او با «حميد» متفاوت است
چون از فيلتر «نسرين» مي‌گذرد. احساس كردم اين نوع روايت حداقل تازگي دارد،
خسته‌كننده نيست و كليشه نشده است.

 

چرا «سعيد» در ميان اين راويان نيست؟

چون
«سعيد» مثل همه ما نيست. او دچار نوعي بيماري است. از مرز نبوغ گذشته.
درست در شرايطي كه آمده تا نابغه شود، جرقه‌اي زده و اتصالي داده كه همان
تشنج‌هايش است و بررسي مي‌كنند تا ببينند مشكلش چيست. سعيد يك نابغه است
بنابراين هرچه من به عنوان نويسنده وارد وجود او مي‌شدم، توانايي آن را
نداشتم كه او را توضيح دهم چون من نابغه نيستم.

در
كار اول‌تان گفته بوديد دوست نداريد رمان غم‌زده بنويسيد و مخاطب را متاثر
كنيد ولي آدم‌هاي رمان دوم اتفاقا هر كدام مشكلات خاص خود را دارند. هرچند
لحظه‌هاي شيرين هم دارند اما آن شيريني‌ها خيلي كمرنگ هستند. چه مي‌شود در
فاصله يك ساله‌اي كه اين دو رمان نوشته مي‌شود، اين اندازه تفاوت به وجود
مي‌آيد؟

در فاصله يك سال به وجود نيامده است تفاوت در موضوعي
است كه شما براي اين اثر انتخاب كرده‌ايد. وقتي مي‌خواهيد اين بافت و اين
مجموعه را در داستان داشته باشيد، چاره‌اي نداريد جز اينكه زندگي اين
آدم‌ها را با تمام تراژدي‌هايش روايت كنيد. نمي‌توانيد يك خوشحالي مصنوعي
را به اين بهانه كه مي‌خواهم اميد دهم، تزريق كنيد. خود اين رمان سراسر
اميد است كه در خيلي جاهايش ديده مي‌شود اما به هر حال زندگي تلخ است. يعني
وقتي مي‌خواهيد اين نوع زندگي را نشان دهيد، تلخ است. اينكه يك زن جوان و
زيبا با دو بچه بماند و نداند سرنوشت همسرش چه خواهد شد، بالاخره برمي‌گردد
يا نه.

 

بايد منتظر او
بماند يا نه. زني كه عاشقانه شوهرش را دوست دارد و بعد هم بچه‌اش با آن
وضعيت بيمار باشد و هميشه هم دور و برش دلهره و خطر هست و هر لحظه ممكن است
دنبالش بيايند. همه اينها تراژدي است. ما كه آدم‌هاي مصنوعي براي داستان
نمي‌سازيم. آنها خودشان ساخته مي‌شوند. از چنين آدمي چه انتظاري داريم؟
البته نمي‌خواهم خيلي داستان را رمانتيك و احساساتي كنم. باور كنيد وقتي
«نسرين» مرد، خيلي ناراحت و غمگين شدم ولي چاره‌اي نبود. بايد مي‌مرد. از
يك انسان معمولي چه انتظاري داريد؟ يك نفر چقدر مي‌تواند تحمل كند؟ متاسفم
از اينكه اين رمان اين اندازه گريه‌آور شده است چون بسياري از مخاطبان
گفتند با خواندن چند صحنه از رمان، به گريه افتاده‌اند. واقعا نمي‌خواستم
سوگواري راه بيندازم ولي غير از اين نمي‌شد كاري كرد.

 

نمي‌خواستم سوگواري راه بيندازم

آدم‌هاي رمان هم خيلي جاها گريه مي‌كنند. حتي پدر «مهري» كه مرد محكم و جافتاده‌اي است، گاه درگير احساسات مي‌شود.

بايد
بشود. اگر دقت كنيد جايي كه حتي او درگير مي‌شود، ديگر اجتناب‌ناپذير است.
او مرد بسيار محكمي است كه قبلا زندان ديده و تجربيات بسياري از سر
گذرانده و بين اينها از همه خونسردتر و عاقل‌تر است. ولي وقتي براي يك لحظه
درجلوي زندان مي‌بيند كه مادر چگونه پسرش را در آغوش مي‌كشد، به زور خود
را نگه مي‌دارد كه قطره اشكي نريزد.

اشاره
كرديد كه دوست داشتيد شكل تازه‌اي از روايت را در رمان‌تان داشته باشيد،
فعاليت مستمر شما در زمينه ترجمه چقدر در ايجاد اين نگاه تاثيرگذار است؟
چون به هر حال با آنچه در دنيا رخ مي‌دهد، از نزديك روبه‌رو هستيد.

شايد
اين فضا خيلي كمك مي‌كند. ممكن است با ديدن تنوع روايت‌ها ترغيب شوم و از
اين تكثر خوشم بيايد. شايد آن تجربه‌ها ناخودآگاه تاثير مي‌گذارد ولي
روايتي كه من اينجا انتخاب كردم، دقيقا احساس مي‌كنم كم‌كم از دل رمان
درآمد و خود به خود تحميل شد. الان دارم رمان سومم را مي‌نويسم كه در آن
روايت، كلا نوع ديگري است. اصولا براي من روايت در داستان خيلي مهم است.

درست
است. «زير درخت توت» جزو رمان‌هايي است كه وقتي شروع به خواندنش مي‌كنيم،
ديگر نمي‌توانيم آن را كنار بگذاريم. با وجود اينكه ممكن است جاهايي آزرده
خاطر شويم. گويا براي شما عنصر قصه‌گويي خيلي مهم است.

دقيقا.
اين موضوع دغدغه من است. بارها گفته‌ام معتقدم رمان را مي‌خوانيم براي
اينكه سرگرم شويم. هيچ تعارفي نداريم. ادبيات براي دادن لذت و سرگرمي است.
رمان را نمي‌خوانيم كه بيشتر فلسفه بدانيم. اگر چنين قصدي داشته باشيم،
كتاب فلسفي مي‌خوانيم. ما فلسفه و زندگي و رازهاي هستي را در لقمه‌اي كه سر
تا سر لذت است، مي‌پيچانيم و آن را مي‌خوريم. رمان بايد چنين باشد. اگر
شما شروع به خواندن رماني كرديد و بعد از ١٠ صفحه آن را كنار گذاشتيد كه
بعد از ١٠ روز ١٠ صفحه ديگر بخوانيد، مطمئن باشيد كه آن رمان موفق نيست؛
هرچند رمان خوبي باشد چون شما را با خود نكشانده، به شمايي كه خسته از كار
روزانه آمده‌ايد و كتابي برداشته‌ايد، لذت نداده و سرگرم‌تان نكرده است.

 

يعني
يكي از بزرگ‌ترين وظايفش را انجام نداده. وظيفه رمان، سرگرم‌سازي است. از
استادان بزرگ رمان چنين چيزي را داريم مثل چارلز ديكنز تا ديگران. فكر
مي‌كنيد او و امثال او چه مي‌كردند، در وهله اول به مخاطب لذت مي‌دادند،
منتها بحث قدري پيچيده است و ممكن است اين پرسش به وجود ‌آيد كه آيا اگر
اثري صرفا سرگرم‌كننده باشد، مي‌تواند به عنوان يك اثر هنري قلمداد شود؟ يا
ممكن است اين پرسش پيش بيايد كه منظور كدام مخاطب است.

 

دقيقا
همين پرسش را داشتم چون سطح مخاطبان با هم متفاوت است. ممكن است مخاطبي با
يك داستان زرد پاورقي سرگرم شود يكي با رمان شما و يكي با يك اثر پيچيده.
شما چه سطحي از مخاطب را در نظر مي‌گيريد؟

دقيقا. طبيعي است
سطح زرد را در نظر نمي‌گيرم. چه‌بسا مخاطب آن سطح، اصلا رمان مرا جذاب
نيابد. چون به سهل‌خواني بسيار عادت كرده است. مطمئنم خودم به عنوان يك
كتاب خوان، از رمان‌هاي زرد كه براي بعضي خيلي لذت بخش است، واقعا لذت
نمي‌برم. نه اينكه سطح خود را بالا بدانم. باور كنيد چندين بار چنين
رمان‌هايي را دست گرفتم و تصميم گرفتم بدون تعصب بخوانم ولي ديدم بيشتر از
بيست صفحه نتوانستم بخوانم. خيلي ساده‌لوحانه و غيرواقعي بود. انگار
آدم‌هايش از كره ماه آمده‌اند. ديالوگ‌ها سر جاي خود نيست. آدم‌ها نفس
نمي‌كشند. آنها زير چادر رويايي كه نويسنده، درست كرده مثل عروسك‌هاي نخي
هستند و من با آنها همذات‌پنداري نمي‌كنم.

 

در
نتيجه وقتي مي‌گويم بايد لذت‌بخش باشد، منظورم براي مخاطب فرهيخته است كه
از خواندن اين آثار و از مرحله زرد گذشته. خود من در يازده، دوازده سالگي
كه كتاب‌خوان قهاري بودم، همه كتاب‌هايي كه مي‌خواندم، جزو كتاب‌هاي زرد
بود. من با ارونقي كرماني، ر. اعتمادي، حسينقلي مستعان و… شروع كردم و
تمام رمان‌هاي عشقي آبكي، گريه‌آور پر از هجران را مي‌خواندم و سني هم بود
كه از اين عشق‌ها خيلي خوش‌مان مي‌آمد. دل‌مان مي‌خواست خودمان هم همان طور
عاشق شويم. با اينها شروع كردم و اغلب ما با آن كتاب‌ها، كتاب‌خوان شديم.
دوره‌اي را گذرانديم تا براي خودمان به عنوان مخاطب جايگاهي را پيدا كرديم و
اگر هم نويسنده‌ايم، مخاطب خودمان را
مي‌شناسيم.

در واقع آدم از آن دوره بايد بگذرد. نسل ما البته فهيمه رحيمي و دانيل استيل مي‌خوانديم.

درست
است. اما الان همان‌ها را بخوانيد ببينيد همان كتاب را مي‌توانيد ادامه
دهيد؟ نه اينكه تعصب داشته باشيد. يا فكر كنيد كتاب‌خوان حرفه‌اي يا
روشنفكر هستيد. آن كتاب‌ها ديگر شما را جذب نمي‌كند و به نظرتان مصنوعي
مي‌آيد.

شما در زمينه ترجمه بيشتر
بر شعرهاي عاشقانه كار كرده‌ايد. در نوجواني هم مخاطب كتاب‌هاي عاشقانه
پرتب و تاب بوده‌ايد، آيا اين موضوع نبود كه اين علاقه را در شما ايجاد كرد
كه سراغ اشعار عاشقانه جهان برويد؟ يا اينكه در كل علاقه شخصي شما به اين
سمت و سو است؟

كلا شعر عاشقانه را دوست دارم چون در عمل هم
ديده شده شعرهاي ناب، عاشقانه است. اما دليل انتخابي كه آن زمان در انتخاب
شعرهاي عاشقانه داشتم، آگاهانه بود. جامعه بسيار عبوس و گفتن از عشق خيلي
سخت بود. معمولا از عشق سخن نمي‌گفتند. از شاعراني مانند پابلو نرودا يا
ناظم حكمت شعرهايي را انتخاب كرده بودند كه در دست شاعر مانند يك مسلسل است
و مردم يادشان مي‌رفت كه اين شاعر، عاشق است و عاشقانه‌هاي بسيار زيادي
دارد.

 

چهره زمخت و
بسيار خشني از اين شاعران نشان دادند. من اول با اين قصد آمدم كه وجه ديگر
اين شاعران را بشناسانم چون مي‌دانستم نرودا چقدر عاشق است و حكمت هم. آن
زمان نياز بود. چون چهره ادبيات آن زمان را با سركه شسته بودند و چهره‌اي
درهم بود. دلم مي‌خواست با آب زلال عشق اين سركه را از چهره‌ها بشويم و
مردم ببينند اين شاعران عشق‌هاي زيادي را تجربه كرده‌اند و انسان را در
محور عشق مي‌شناسند.

 

نمي‌خواستم سوگواري راه بيندازم 

 

حتي
مبارزه براي اينها عشق است. عشق به معناي وسيع و خوشبختانه تا حدي هم موفق
بودم. آنقدر از همين سري اول عاشقانه‌ها استقبال شد كه همه سراغ هر شاعري
رفتند تا عاشقانه‌هايش را پيدا كنند. تا جايي كه بعدا ديگر، وضعيت خنده‌دار
شد؛ مثلا عاشقانه‌هاي كوئيلو و… افراط شد و براي مدتي طولاني ديگر از
ترجمه عاشقانه‌ها دست كشيدم. اخيرا دوباره به اين فضا برگشتم و عاشقانه‌هاي
تسوه تايوا را براي «چشمه» منتشر كردم.

البته
به نظر مي‌رسد در شرايط امروز هم دوباره نيازمند اشعار عاشقانه هستيم چون
ميزان خشونت در جامعه گاه هولناك است و شايد همين فضاهاي عاشقانه كمك كند
تا آن لطافت و مهر دوباره زنده شود.

بله در همه دوران، يك
عشق خوب و تميز و انساني هميشه روح را نجات داده است. صيقل داده، خود عاشق و
معشوق را نجات داده و اين هميشه لازم است اما همان طور كه خشونت و تلخي
زيادتر مي‌شود، وظيفه عشق بيشتر مي‌شود. درست است الان هم اشعار عاشقانه
مورد استقبال قرار مي‌گيرد ولي فضا كمي شلوغ شد. هر چيزي فقط به خاطر اينكه
فروش داشته باشد، با نام عاشقانه منتشر شد ولي اين شيوه درست نيست. وقتي
سخن از عشق مي‌رود، موضوع ژرف‌تري منظور نظر ما است. صرف احساسات زودگذر
رمانتيك نيست. عشق مقوله‌اي عميق‌تر از اينهاست. اميدوارم آثاري از اين دست
بيشتر منتشر شود.

البته فضاي
مجازي هم در شكل‌گيري اين وضعيت به نوعي تاثيرگذار است. مثلا مي‌بينيم به
نقل از شاعراني مانند حكمت و نزار قباني و… اشعاري منتشر مي‌شود كه اهل
فن به سرعت متوجه مي‌شوند سطحي است.

درست است. اصلا اين شعرها غلط است، كساني شعرهاي خودشان را به نام آنها منتشر مي‌كنند.

خب
همين باعث گمراهي مخاطب مي‌شود. اگر آن شاعر را نشناسد و به واسطه آنچه در
فضاي مجازي منتشر مي‌شود، ذهنيت نادرستي نسبت به آن شاعر پيدا مي‌كند و
اينكه سطح سليقه را هم به نوعي پايين مي‌آورد.

نه. پايين
نمي‌آورد. اين گونه بگوييم كه اين سطح سليقه الان در فضاي همگاني خود را
نشان مي‌دهد درحالي كه از قبل وجود داشته است. الان شبكه‌هاي اجتماعي فرصتي
پيش آورده كه همه با صداي بلند فكر كنيم. قبلا هم همين بود. من نگران اين
مسائل نيستم. وقتي سطح شما به سطح يك مخاطب فرهيخته رسيده باشد، صد تا از
آن شعرها، سطح سليقه شما را پايين نمي‌آورد. آن شعرها مخاطب جدي نخواهد
داشت كه همه مستقيما فقط آنها را بخوانند. اتفاقا الان همه جور شعري هست.
فقط انتخاب ما آسان‌تر است. طبيعتا انتخاب‌هاي غلط خواهيم داشت و اينها
غربال خواهد شد. درنتيجه كلا به شبكه‌هاي اجتماعي به صورت پديده‌اي مثبت
نگاه مي‌كنم و خيلي هم طرفدارشان هستم. در اينستاگرام و تلگرام هستم ولي در
توييتر فعال نيستم.

چرا؟

چون ترامپ توييتر دارد، (خنده)!

ترجمه
شعر در مقايسه با نثر دشوارتر به نظر مي‌رسد. حتي بعضي معتقدند كسي كه
مي‌خواهد شعر ترجمه كند بايد دستي هم بر سرودن شعر داشته باشد. با تجربه‌اي
كه در اين زمينه داريد، از ديدگاه شما ترجمه شعر چگونه است؟

ترجمه
شعر سخت نيست. بلكه متفاوت است. براي من ترجمه شعر خيلي راحت‌تر از ترجمه
يك متن فلسفي است. اگر قرار باشد، متني فلسفي را ترجمه كنم، عزا مي‌گيرم.
چون معلوماتم در اين زمينه كم است و به واژگاني كه لازم است، مسلط نيستم و
در نتيجه اين ترجمه برايم خيلي سخت است اما ترجمه شعر برايم خيلي آسان است.
گاهي ترجمه شعر براي من از نثر راحت‌تر است اما درباره بخش دوم پرسش‌تان
كه آيا مترجم شعر بايد دستي بر سرودن شعر هم داشته باشد، بايد بگويم مترجم
شعر لزوما نبايد كسي باشد كه كتاب شعر از او منتشر شده اما ذاتا بايد شعر
را بشناسد چون شعر ترجمه مي‌كند و ترجمه شعر يعني شعر را در زباني ديگر به
قالب شعر ريختن. اصولا وقتي داريد شعر ترجمه مي‌كنيد درواقع داريد شعر
مي‌گوييد. به همين دليل وقتي از من مي‌پرسند آيا خودت شعر گفته‌اي، مي‌گويم
هم بله و هم نه. با اسم احمد پوري نگفته‌ام ولي به ترجمه احمد پوري، همه
آنچه را ترجمه كرده‌ام، چه خوب و چه و بد، دوباره همه را سروده‌ام.

 

در
اين زمينه خيلي تفاوت ديدگاه وجود دارد، مثلا در مورد شاملو برخي معتقدند
ترجمه‌هايش دقيق نيست چون خودش شاعر بوده است، به زبان خودش برگردانده.
بعضي هم مي‌گويند كسي كه مي‌خواهد شعر ترجمه كند بايد خودش شاعر باشد و…

الان
به اين بحث‌ها نمي‌پردازم چون خيلي مفصل است اما براي اينكه از پرسش شما
فرار نكنم، خلاصه مي‌كنم كه مترجم شعر حتما بايد شيفته شعر باشد، از شعر
چيزي بداند و حتما تشخيص دهد كدام شعر واقعا شعر است. اگر اينها را داشته
باشد، مي‌تواند كاري كند. به هر حال شاملو اينها را داشت اما ريزه‌كاري كه
ترجمه او چگونه بوده، بحث مفصلي است.

درست
است. قصد نداشتم وارد جزييات شويم. شاملو را مثال زدم چون براي همه ما
خيلي ملموس است. اشاره كرديد درگير نوشتن رمان سوم‌تان هستيد، مي‌توانيد
جزيياتي از آن توضيح دهيد.

صددرصد نمي‌توانم! ببينيد دو روش
وجود دارد. اخيرا يكي از دوستانم كه مشغول نوشتن رماني است، پيش من آمد و
همه ماجرهاي آن را تعريف كرد. من از ترس داشتم قالب تهي مي‌كردم مگر مي‌شود
آدم رمانش را تعريف كند، قبل از اينكه آن را بنويسد؟! اما روش‌ها متفاوت
است. رمان براي من از يك زيرزمين تاريك در بسته به وجود مي‌آيد كه
تجربه‌ها، افكار، حس‌ها و… در آن تلنبار شده و آنجا دانه‌هاي انگور تجربه
بدل به شراب شده و وقتي شما زودتر از موعد در آن را باز مي‌كنيد، نور به
آن مي‌تابد و ديگر تمام است، شرابش به سركه تبديل مي‌شود. اصلا نمي‌توانم
درباره رمان‌هاي تازه‌ام چيزي بگويم حتي به فردي كه به من خيلي نزديك است.
حتي نمي‌توانم بگويم درباره چيست. شايد قدري افراطي باشد ولي دست خودم
نيست. براي من چنين است.

 

نمي‌خواستم سوگواري راه بيندازم

مثل آدم‌هاي همين داستان‌تان كه نوشته‌هاي‌شان خيلي خصوصي است.

من
به اين روش معتقدم. البته قطعي نيست ولي براي من چنين است كه معتقدم بخش
ژرف و اصلي هنر از بخش خصوصي روح ما برمي‌خيزد. جايي كه خودمان خيلي به آن
دسترسي نداريم. بايد شرايطي پيش بياوريم كه خود را نشان دهد.

در ابتداي اين رمان به نظر مي‌رسد داريد خودتان را روايت مي‌كنيد. اين شگرد شما بود؟ چون گاهي نويسنده ما را وارد بازي مي‌كند.

بله
كاملا بازي است. در رمان اولم، آنقدر راوي را شبيه خودم كردم كه حتي اسمش
هم مال من بود. مترجم شعر بود و از آخماتوا ترجمه كرده بود. ولي بازي بود.
عمدا اين كار را كردم تا آنقدر مطمئن باشيد كه راوي خود من است كه همه
‌چيزهاي ديگر را هم باور كنيد. يعني وقتي داستان را ٥٠ سال به عقب
برمي‌گردانم، بسيار راحت باور مي‌كنيد، همه دوستاني كه آن را خوانده‌اند،
مي‌گفتند كاملا باور كرده‌اند كه نويسنده‌اي به ٥٠ سال پيش بر مي‌گردد چون
همه‌چيز باورپذير بود. اما در رمان دومم، اگر بخواهم درباره نويسنده‌اي
بگويم كه مي‌خواسته رماني بنويسد و نتوانسته بنويسد، شايد بدون اينكه
بخواهم، خودم الگو هستم.

 

دارم
يك نويسنده را مطرح مي‌كنم درست مثل اينكه وقتي مي‌خواهم افسري را در
رمانم مطرح كنم، حتما بايد يك نفر را در ذهن داشته باشم تا كمك كند كه
شخصيت و لباس او و نوع رفتارش را روايت كنم. اينجا هم وقتي درباره نويسنده
صحبت مي‌كنم، بخش بسيار زيادي از خود من است.

بيشتر
آدم‌هاي اين رمان ناچار به مهاجرت مي‌شوند و در پايان مي‌بينيم خود
نويسنده هم تصميم به رفتن مي‌گيرد. گويي كه ديگر راهي وجود ندارد، زندگي
اينها را به سمتي مي‌برد كه تنها راه‌شان مهاجرت است.

نه. من
چنين فكري نكردم نمي‌دانم ممكن است چه برداشتي شود. در فصل اول مساله
مهاجرت را به طور روشن بحث كردم. در فصل‌هاي مياني كه «حميد» و «سعيد» از
مهاجرات سخن مي‌گويند كه «سعيد» بيشتر معتقد به جهان وطني است و «حميد»
بيشتر از وطن مي‌گويد اما در مجموع، هركه مهاجرت كرده، يك حالت اجبار داشته
است و مثلا «سعيد» براي درمان رفته. «حميد» همراه او بود و «مهري» ديگر
نمي‌توانست از همسرش دور باشد. «نسرين» يا «ناهيد» و «حسن» يا حتي پدر
«مهري» با تمام امكانات و ثروتش نمي‌خواستند مهاجرت كنند ولي كلا فرصتي بود
كه خود اين مساله را كه الان يكي از معضلات فكري ما است، قدري به محك و
چالش بكشم. اينكه مساله مهاجرت چيست و مي‌بينيم «شهرزاد» جور ديگري صحبت
مي‌كند.

ولي در كل وزنه جهان وطني سنگين‌تر است.

حق
با شماست. اين كار را آگاهانه نكرده‌ام ولي خود من معتقدم به جهان وطني.
البته اين را هم بگويم كه معتقدم به ويژه وقتي نويسنده‌اي، كشور خودت
بهترين جاست. چون اينجا ريشه داري و آب را از همين جا مي‌گيري و تجربياتت
هم همين جاست. به همين دليل هرگز نمي‌تواني در كشوري ديگر تجربه آنجا را
داشته باشي. در واقع ريشه را كنده‌اي و بر دوشت گذاشته‌اي و با خودت
‌مي‌بري و شايد به ثمر نرسد چون ممكن است اصلا آب به آن نرسد. به اين
معتقدم اما در عين حال به اين هم باور دارم كه زياد طول نمي‌كشد كه انسان
مرزها را برمي‌دارد و چيزي به نام كشور من، كشور تو، ويزا، اجازه اقامت
و… وجود نخواهد داشت. دنيا يك مرز خواهد شد.

يكي از اختلاف نظرهاي شما با آقاي ترامپ است.

بله. اين است كه ايشان وقتي در توييتر هستند، من نمي‌روم!

اگر
بخواهيد مثل رمان‌تان به عقب برگرديد و نگاهي بيندازيد به سال‌هايي كه پشت
سر گذاشتيد، اين روند براي خودتان چقدر راضي‌كننده است؟

سال‌هاي
دانشجويي‌ام در اروپا سال‌هاي طلايي من بود. اگر بخواهند به من فرصتي
بدهند كه به گذشته برگردم- كه همه اينها رويا و تخيلي است و چقدر هم زيباست
برعكس كساني كه مي‌گويند رويا‌پردازي و نوستالژي خوب نيست، من عاشق رويا و
نوستالژي هستم- اگر قرار باشد برگردم، ترجيح مي‌دهم به آن سال‌ها برگردم
كه سال‌هايي بود پر از شور و نشاط، پر از آفرينش، ديدن و تجربه كردن؛
سال‌هاي بسيار خوبي بود.

اگر دوباره به آن سال‌ها برگرديد، چه مي‌كنيد؟

اگر
به هجده سالگي برگردم، خيلي كارها مي‌توان كرد اما ديگر خيلي دور از ذهن
است. با اين حال همين هم شايد جرقه‌اي شود براي نوشتن يك رمان كه در آن يك
نفر در اين شرايط و با تمام تجربياتش ناگهان به هجده سالگي‌اش برگردد،
نگارش چنين رماني بد نيست.

[ad_2]

لینک منبع