بانوی اول کره شمالی بالاخره آفتابی شد + عکس

[ad_1]

آزمایش موشک بالستیک بین قاره ای آن قدر برای کره ای ها مهم بود که همسر کیم جونگ اون در موردی نادر، در جشن بزرگداشت این موفقیت ظاهر شد.

اوهمسر کیم جونگ اون بعد از چند ماه، بار دیگر در انظار عمومی ظاهر شد.

بانوی اول کره شمالی بالاخره آفتابی شد +عکس 

 

 

به
گزارش نیوزویک، آزمایش موشک بالستیک بین قاره ای آن قدر برای کره ای ها
مهم بود که همسر کیم جونگ اون در موردی نادر، در جشن بزرگداشت این موفقیت
ظاهر شد.

بنابر گزارش خبرگزاری یونهاپ کره جنوبی، ری سول جو در دو
سال گذشته به ندرت در مجامع عمومی حضور پیدا کرده است و آخرین بار اوایل
ماه مارس گذشته، (اسفندماه) دیده شده بود.

[ad_2]

لینک منبع

ریاضیدان زن نابغه ایرانی به سرطان مبتلا شد

[ad_1]

مریم میرزاخانی، ریاضیدان نابغه ایرانی هم اکنون به دلیل بیماری سرطان در بیمارستان به سر می برد.یکی از نزدیکان وی از وخیم بودن بیماری این دانشمند ایرانی خبر داد و گفت: هم اکنون مریم میرزاخانی به دلیل بیماری سرطان در یکی از بیمارستان های امریکا بستری شده است.

مریم میرزاخانی متولد۱۳
اردیبهشت ۱۳۵۶، تهران، ریاضی‌دان ایرانی و استاد دانشگاه استنفورد است. وی
در سال ۲۰۱۴ به خاطر کار بر «دینامیک و هندسه سطوح ریمانی و فضاهای
پیمانه‌ای آنها» برنده مدال فیلدز شد که بالاترین جایزه در ریاضیات است. وی
نخستین زن و نخستین ایرانی برنده مدال فیلدز است.

زمینهٔ تحقیقاتی او مشتمل بر نظریه تایشمولر، هندسه هذلولوی، نظریه ارگودیک و هندسه هم‌تافته است.

مریم
میرزاخانی در دوران تحصیل در دبیرستان فرزانگان تهران، برنده مدال طلای
المپیاد جهانی ریاضی در سال‌های ۱۹۹۴ (هنگ‌کنگ) و ۱۹۹۵ (کانادا) شد و در
این سال به عنوان نخستین دانش‌آموز ایرانی جایزه نمرهٔ کامل شد. وی نخستین
دختری بود که به تیم المپیاد ریاضی ایران راه یافت؛ نخستین دختری بود که در
المپیاد ریاضی ایران طلا گرفت؛ نخستین کسی بود که دو سال مدال طلا گرفت و
نخستین فردی بود که در آزمون المپیاد ریاضی جهانی نمرهٔ کامل گرفت.

سپس
در سال ۱۹۹۹ کارشناسی خود را در رشته ریاضی از دانشگاه شریف و دکترای خود
را در سال ۲۰۰۴ از دانشگاه هاروارد به سرپرستی کورتیس مک‌مولن از برندگان
مدال فیلدز گرفت.

از مریم میرزاخانی به عنوان یکی از ده ذهنِ جوان
برگزیدهٔ سال ۲۰۰۵ از سوی نشریه پاپیولار ساینس در آمریکا و ذهن برتر در
رشتهٔ ریاضیات تجلیل شد.

میرزاخانی برنده جوایزی چون جایزه ستر از انجمن ریاضی آمریکا در سال ۲۰۱۳، جایزه کلی و مدال فیلدز در سال ۲۰۱۴ است.

وی از یازدهم شهریور ماه ۱۳۸۷ (اول سپتامبر ۲۰۰۸) در دانشگاه استنفورد استاد دانشگاه و پژوهشگر رشتهٔ ریاضیات است.

پیش از این، او استاد دانشگاه پرینستون بود.

[ad_2]

لینک منبع

این زن قصد دارد چاق‌ترین زن جهان شود! + عکس

[ad_1]

سیمپسون دانا 42 ساله با 273 کیلو گرم قصد دارد تا تبدیل به چاقترین زن جهان شود و هر روز به وزن او اضافه میشود.او برای این کار باید به وزن 447 کیلوگرم برسد .او برای این کار یعنی چاق شدن دو انگیزه ای بزرگ هم دارد.اول ، او می خواهد در کتاب گینس به عنوان چاقترین زن در جهان اسم خود را ثبت کند و در مرحله دوم ، شوهر دانا که 49 ساله است نیز این چاقی او را دوست دارد.

 این زن قصد دارد چاق‌ترین زن جهان شود! +عکس

 

فیلیپ دوست دارد شکم همسرش تا زانوهای او بربسد.این زن دو سال
پیش ژاکلین دختر خود را به دنیا آورد و تیمی از پزشکان با عمل سزارین
نوزاد را بیرون آوردند . غذای مورد علاقه او سوشی است و عاشق کیک و شیرینی
است .سایز لباس دانا XXXXXXXL است و حرکت برای وی به سختی امکان پذیر است.
او قادر به پیمودن صد متر راه نیست و دچار تنگی نفس میشود .

[ad_2]

لینک منبع

محمود دولت‌آبادی: خواسته‌هایمان را ضمیمه برگ رای کردیم!

[ad_1]

«برادر بزرگم محمدرضا كه مرا بزرگ كرده و زمان تولد من
نه‌ساله بوده، گفت تو در نيمه مرداد ١٣١٩ متولد شده‌اي و من با پشت چاقو
اين تاريخ را پشت در خانه كندم. ولي بعد كه پدرم سجل مي‌گيرد تاريخ تولدم
را مي‌نويسند ده مرداد. به هر حال توقع زيادي از اين زندگي ندارم . با
قناعت و سادگي و صداقت زندگي كرده‌ام تنها و مستقل؛ و همين خيلي خوب است .
بابتش تاوان‌ سنگيني داده‌ام كه اشكالي ندارد. » اينها بخشي از سخنان محمود
دولت‌آبادي است در آستانه سالروز تولدش.

 

«آزادی قانونی» تمام حرف من است

نويسنده‌اي
كه سخت‌كوشي، قطعا يكي از پررنگ‌ترين ويژگي‌هاي اوست كه نشان مي‌دهد يك
نويسنده به جز بهره‌مندي از توانمندي و استعداد خدادادي، چگونه به جايگاهي
همچون نويسنده «كليدر»، «روزگاري سپري‌شده مردم سالخورده»، «سلوك» و «جاي
خالي سلوچ» و… دست مي‌يابد. شايد به سبب زندگي دهقاني در دوره كودكي است
كه اين چنين صبور و كوشا راه خود را مي‌پيمايد و آنچه او را در اين راه
دلخوش مي‌دارد، طي طريق است نه الزاما رسيدن به مقصد. دولت‌آبادي نيز چون
ديگر نويسندگان همطراز خود مي‌نويسد تا نجات يابد از آنچه برايش بغرنج است
يا حتي از آنچه كابوسي است تكرارشدني كه حتي علم روان‌شناسي هم هيچ توضيح
روشني درباره‌اش ندارد و نتيجه‌اش مي‌شود رمان «كلنل» كه حالا چند سال است
در انتظار دريافت مجوز انتشار باقي مانده است و اين تنها كتابي نيست از اين
قلم كه در انتظار ورود به قفسه كتاب‌فروشي‌ها، بي‌صبر و قرار است كه هستند
آثار ديگري همچون «طريق بسمل شدن» كه آنها نيز در همين انتظار به سر
مي‌برند. اما محمود دولت‌آبادي از پاي نمي‌نشيند، خسته نمي‏شود، اگر جلوي
انتشار يك كتابش را بگيرند، برگ ديگري رو مي‌كند.

 

اگر به «كلنل» مجوز ندهند، مجموعه داستاني ديگر رو مي‌كند؛«بني‌آدم» و
چندي پيش نيز مجموعه‌اي از گفتگوهايش را در قالب كتابي به نام «اين
گفت‌وسخن‌ها» منتشر كرد. اين كتاب از سوي نشر چشمه منتشر و در نمايشگاه
كتاب امسال عرضه شد. به انگيزه انتشار همين كتاب با نويسنده موي سپيد كرده
سرزمين‌مان گفت‌وگو كرده‌ايم. هرچند به سبب شرايط ويژه‌اي كه بر جهان حاضر
حاكم است، گفت‌وگوي ما خيلي فراتر از كتاب نامبرده رفت و آقاي نويسنده،
دغدغه‌هاي خود را درباره چگونگي زيست انسان در عصر حاضر بيان كرد.

در
تمام مدتي كه كتاب «اين گفت و سخن‌ها» را مي‌خواندم، حسرتي همراهم بود و
مدام به اين فكر مي‌كردم كه اي كاش شما زندگي نامه‌تان را مي‌نوشتيد. در
همين كتاب اشاره‌هايي هم در همين مورد ديدم. مثلا در جايي مي‌گوييد اگر
حوصله كنم و زندگي‌ام را بنويسم… و حالا پرسش من اين است شما كه حوصله
داريد براي نوشتن رمان‌هايتان ده، پانزده سال زمان ‌بگذاريد، چگونه است كه
براي نوشتن زندگي‌نامه خودتان حوصله نداريد؟

واقعا اگر جواب
درست را بدهم، نه شما باور مي‌كنيد و نه خوانندگان. براي نوشتن درباره هر
كسي ـ فرقي نمي‌كند من باشم يا ديگري ـ نياز است كه آدم دوستدار آن شخصيت
باشد. در آثار و مواردي كه نوشته‌ام، دوستدار شخصيت‌هاي آثارم بوده‌ام ولي
در مورد خودم، نه تنها عاشق خودم نيستم، بلكه آنقدر از دست خودم خسته و
عصبي هستم كه هيچ رغبتي به بازنويسي خودم ندارم. بعيد است ديگران باور كنند
شخصي خودش را دوست نداشته باشد ولي به واقع خودم را در معاني معرفي كردن
به ديگران دوست ندارم.

چرا از دست خودتان خسته و عصبي هستيد؟

كلي
گفتم از باب قياس. آخر من هميشه با ديگران و به عشق ديگران زندگي كرده‌ام و
لازمه‌اش همين بوده كه بتوانم سلامت و تندرست و بدون روان‌پريشي باقي
بمانم كه بتوانم كاري انجام دهم اما هر بار كه سراغ نوشتن اتوبيوگرافي خودم
رفته‌ام حس كرده‌ام چه اهميتي دارد؟! باور كنيد چند بار به اين سمت
رفته‌ام و صفحاتي هم نوشته‌ام ولي زود پشيمان شده‌ام. ببينيد! داشتم چنين
چيزي مي‌نوشتم كه ناگهان داستان اول «بني آدم» پيدا شد! اولش اين بود كه
بعد از ساعت سه صبح اين آدم قوزي ناگهان پيدايش شد و به محض اينكه پيدا شد،
هر كاري كه داشتم، رها كردم و فكر كردم اصل اين است. شايد يك علتش هم اين
باشد كه من در نوشتن تخيل را مهم مي‌دانم تا مستند ساختن را.

 

حتي
در آثار مستندي هم كه نوشته‌ام، اگر توجه كنيد، داستان گونه است و با تخيل
توام شده . در «ديدار بلوچ» عناصري پيدا كردم كه داستان‌گونه است؛ دو زني
كه ازآن سوى كشور مي‌آيند دنبال مردهاي خود كه براي كار آمده‌اند و آن‌ها
را نمى‌يابند ؛ وقتي به ناداري محض دچار و ناچار مي‌شوند براى كرايه بازگشت
پولى تهيه كنند به طرف كساني دست دراز مي‌كنند كه بالاي چهل سال دارند. يا
آن مرد بلوچي كه مي‌خواهد مرا ببرد مهمان كند ولي مي‌دانم سفره‌اش خالي
است. اينها خيال‌انگيز است. اين است كه مستندنويسي براي من خيلي دشوار است و
از آن گذشته فكر مي‌كنم درباره‌ى نويسنده، ديگرى بايد بنويسد.

 

نگاهي از بيرون او را روايت كند.

بله.
به تازگي ادبيات شفاهي باب شده كه به نظر من سبك است . اين كه كجا به دنيا
آمده‌ايد و چه كرده‌ايد و اين كتاب‌ها را چگونه نوشته‌ايد و … اين هم
خوب نيست و هرگز به آن تن نداده‌ام.

ولي
به هر حال اين نگاه هم وجود دارد كه بايد زندگي‌نامه چهره‌هاي فرهنگي خود
را ثبت كنيم و تا به حال هم در اين زمينه كم‌كاري كرده‌ايم.

نه
فقط چهره‌هاي فرهنگي بلكه چهره‌هاي سياسي‌ـ علمي ـ اقتصادي هم بايد از خود
زندگي‌نامه‌اي ارايه دهند و من چرا با اين كار موافق نباشم؟ اما زندگي من
آنقدر پر از پيچ و خم‌هاي عجيب و غريب است كه واقعا خسته‌ام مي‌كند و كم و
بيش در «روزگار سپري شده مردم سالخوره» به كنايه پاره‌هايى، سايه وارآمده
است. بس است ديگر!

ولي براي مخاطبان همان اشاره‌هاي كوچكي كه در آثارتان وجود دارد، جذاب است.

درست
است ولي حالا ديگر آن شرايط جديدي كه در جهان و اطراف كشور ما پيش آمده و
متاسفانه دارد وارد مملكت ما هم مى‌شود، آنقدر مرا اندوهگين كرده و به سمت
افسردگي برده كه فكر مي‌كنم در اين زمانه احوال خوش باقي نمي‌ماند و عملا
بيهودگي دارد چيره مي‌شود بر همه چيز و حالا هر شب از خودم مي‌پرسم اين چه
پوچي و باتلاقي است كه دارد درست مي‌شود كه آدم‌ها در آن تبديل مي‌شوند به
جانوراني كه حكمت آدم بودن را از ياد مي‌برند و اصلا برايم قابل توجيه
نيست.

 

اگرچه من اصلا
بچه‌ى جنگ هستم . در سال ١٩٤٠ به دنيا آمده‌ام و از همان زمان تولد با جنگ
حركت كرده‌ام . در دوره زندگي‌ام جنگ كره بوده، ويتنام، الجزيره، كودتاي ٢٨
مرداد و … بعد هم كه جنگ ايران و عراق بود، بعدش هم كه مي‌بينيد عراق و
سوريه و افغانستان. به نظرم ديگر از ظرفيت آدميزاد بيرون است، در اين ميانه
زندگي‌نامه من چه اهميتي دارد؟!

اتفاقا
مي‌خواستم درباره همين جهاني كه زندگي مي‌كنيم و اتفاقاتي كه در آن
مي‌افتد، صحبت كنيم چون در اين وضعيت باز هم اهميت فرهنگ مطرح مي‌شود و
اينكه اگر آن را به شكل درستي جدي گرفته بوديم، اين قدر شاهد چنين اتفاقاتي
نبوديم.

خب اجازه نمي‌دهند! اگرچه فرهنگ اصولا كند آهنگ
است. با وجود اين يكي از تصميماتى كه به آن كمر بسته شده، ضد فرهنگ بار
آوردن آدم‌هاست در تمام سطوح و تمام جاي‌ها. يعني براي آنكه مسلط شويد،
بايستي از ديگران سلب انسانيت كنيد و فرهنگ آن است كه بشر را به سمت تكامل
آدميزاد توصيه مي‌كند. ديشب يك فيلم ايتاليايي مي‌ديدم كه در سال ١٩٦٠
ساخته شده بود. تا صبح آن را نگاه مي‌كردم و مي‌ديدم كه اين فيلم چقدر
نزديك به عواطف آدمى است؛ گويي زندگي من و برادرم را به نمايش گذاشته بود.
ولي اين اثر متعلق به سال ١٩٦٠ بود و الان ٢٠١٧ هستيم. يعني از آن نقطه‌ى
اومانيزم در ادبيات و سينما و تئاتر بالغ بر نيم قرن گذشته و از آن ايام به
اين سو فكر شد اين سينما هم عجب ابزاري است در خدمت اين كه ذهن ديگران را
طبق دلخواه شكل دهند و بعدا هم كه بازي‌هاي كامپيوتري شكل گرفت.

 


درست ٣٠ سال پيش كه من به غرب رفتم، اين بازي‌ها شروع شده بود و داشت اوج
مى‌گرفت و من وحشت كردم، آدمكشي‌ها روي صفحه مونيتور كه اگر توجه كنيد همين
الگويي شد براي فيلم‌هاي بعد كه مدام آدم مي‌كشند مثل ريگ و حسيات شما را
كند مي‌كنند و اين حساب شده و سياست سنجيده‌اي است. آدم‌هايي هم كه در اين
دنيا حرف حساب مي‌زدند، از بين رفتند و جانشين پيدا نكردند. مثلاً چرا
جانشيني براي برتراند راسل، و انيشتين نيست؟ مگر فيزيكدان و فيلسوف
نداريم؟! پس چرا جانشيني ندارند؟ يك شخصيت كليمي در آمريكا هست كه گاهي دو
كلمه حرف مي‌زند. تمام! در هر كجايي كه اين آدم‌ها آمدند حرف بزنند، گفتند
دوره‌اش گذشت!

 

در چين
كسي كه در معماري چين نقطه عطفي بود، آمد حرف بزند گفتند حزب بابت هنرتان
در معماري از شما قدرشناسي مي‌كند ولي به خاطر اعتراضات‌تان ٥ سال برويد
زندان! در روسيه همينطور. مى‌بينيم آنچه از دست رفته، انسان است. وقتي در
راس عمر خود بودم، فكر مي‌كردم سر سوزني هستم در اين كاينات. حال در اين
باتلاقي كه درست كرده‌اند نمى‌دانم كجا هستم؟! بالزاك در قرن نوزدهم گفته
بود «خداوند روزگار ما پول است» آيا اين حرف مصداق پيدا نكرده؟ حالا من به
عنوان نويسنده‌اي كه آدميزاد محور آثارش بوده است، به چه كسي نگاه كنم كه
بيارزد به جز پولي كه دارد؟!

 

«آزادی قانونی» تمام حرف من است

اين وسط وضعيت نويسنده چه مي‌شود؟

همين
كه مي‌بينيد ! در اين شرايط نويسنده، به معنايي كه تا دهه ٨٠-٧٠ ميلادي
بود، نمى‌تواند به وجود بيايد، چون ارزش‌هاى انسانى خيلى كم و كمرنگ شده.
اين كمرنگى منحصر به ما و اينجا نيست؛ رابطه‌ى نويسنده با خودش و با
ارزش‌هاى دل آدمى به تدريج قطع شده است. نويسنده هم در هر كجاي دنيا
مي‌خواهد امكانات بهتر، رفاه و مصونيت بهترى داشته باشد. حتي آدم‌هايي مثل
همينگوي كه اواخر عمرش به در بي‌عاري زد، در جنگ‌هاي آزادي بخش شركت
مي‌كردند چون باور داشتند آزادي از قيد ديكتاتوري معنايي دارد، ولي الان يك
بيانيه از نويسندگان دنيا نديده‌ايم كه بگويند اينها چه كساني هستند كه در
خاورميانه رهايشان كرده‌اند به قتل عام زنان و كودكان و پير و جوان؟!كجا
بيانيه‌اى ديده يا خوانده شد درباره‌ى بمباران‌ها عليه مردم يمن؟!

به نظر شما اين به دليل چيست؟ بي‌تفاوتي يا نااميدي؟

هر دوى اينها. چون نويسندگان و متفكران دنيا هم از خود مى‌پرسند با چه كسان مى‌توان و بايد حرف بزنند؟ با ديوار؟!

آقاي
دولت‌آبادي در همين كتاب «گفت و سخن‌ها» مي‌گوييد سياست‌زدگي بدترين آفت
نويسندگي است. در كشوري مانند كشور ما كه هميشه اين مشكل وجود داشته، وضعيت
نويسنده و خلق اثر هنري چگونه خواهد بود؟

در مورد خلق اثر
هنري، من تجربه ديگري جز كاري كه انجام داده‌ام، ندارم. اما حساسيت انساني
ضروري هنر است .يك فيلسوف آمريكاي لاتين حدود هفتاد، هشتاد سال پيش گفته
است در جوامعي كه آزادي نباشد، همه چيز سياسي مي‌شود. من مي‌گويم آزادي
قانوني، چون آزادي بدون قانون را نمي‌فهمم ولي خوب نبود سياست‌زدگي، بيشتر
دوستان نويسنده ما را در دوره خود شامل شد و طولي نكشيد كه از آن طرف بام
افتادند. يك بار آقاي نويسنده‌اى را با يك چهره‌ى سياسي جلوي در دانشگاه
ديدم و شوخي و جدي به آن شخص گفتم:« آقا شما دست از سر نويسندگان برداريد!»
ولي نه آنها دست برداشتند و نه افرادى چون آن نويسنده توانستند و ثقل لازم
را داشتند كه بى اتكاء به سياست بتوانند كارشان را انجام دهند. اين مربوط
مي‌شود به جامعه‌اي كه در آن آزادي و حقوق فردي و اجتماعي تعريف نشده.

 


شما مي‌دانيد من براي اينكه وارد جريان‌هاي سياسي نشوم، چه تنهايي‌هاي
سنگيني را تحمل كرده‌ام؟! همه با من دوست بودند، انقلاب كه شد و احزاب كه
آزاد شد، متوجه شدم رفقايم دورم را خلوت كردند و ناگهان حيرت كردم كه چه
اتفاقي افتاد؟! بعد پيغام دادند كه اگر فلاني مي‌خواهد بپيوندد وگرنه هيچ!
كه گفتم چنين كاري نمي‌كنم ؛ باوجود اين ما در موقعيت و با حساسيت‌هاى بشرى
زندگي مي‌كنيم و بايد با تشخيص خود زندگى كنيم اگرچه سخت و من با تشخيصم
كار و زندگى كرده‌ام. بعد از جنگ ٨ ساله كه جز رنج و سختي و در به دري مردم
و ويراني آب و خاك چيزي نداشت، از وقتي امكاني پيدا شد كه آدم‌ها نسبتاً
عقايدشان را بگويند، در موقعيت‌هاي لازم نظرم را گفته‌ام كه عصاره‌اش در
همين كتاب حاضر هست.

 

بايد
مي‌گفتم چون در جامعه خودم زندگي مي‌كنم و به سرنوشت مملكت و مردم كشورم
مي‌انديشم، جزيي از آنها هستم و وجدانم مي‌گويد بايد عقايدت را مي‌گفتي و
پشيمان هم نيستم. ممكن است بسياري رنجيده باشند و بسياري ديگر نرنجيده
باشند ، اما به هر حال بيان عقايدم در راستاي منافع كشور و مردم كاري بوده
كه كرده‌ام و اين بدان معنا نيست كه عضو حزبى شده باشم يا بشوم و بگويم اين
دست بهتر از آن دست است يا برعكس. اصلا حوصله اين چيزها را نداشته‌ام و
ندارم.

اما به خاطر همين استقلال هزينه‌هاي زيادي متحمل شديد.

بله!
هزينه‌هايي بسيار سنگين، شما كه شاهد آشكاره‌هايش بوده‌ايد در همين دوره‌ى
شما جوان‌ها با من چه‌هاكه نكردند! اينجا كجاست؟! از خودم مي‌پرسم خدايا
در چه جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم؟! بنابراين مي‌بينيد كه ترجيع‌بند تمام حرف
من آزادي قانوني است كه اگر قانون بود و آزادي به نسبت تقسيم شده بود،
نبايد اين اندازه تحت فشار قرار مي‌گرفتم. ديگران هم دچار نكبت نفرت‌زدگى
نمى‌شدند!

اتفاقا درباره كتاب
«كلنل» اين پرسش را دارم كه هيچوقت فكر نكرديد در دوره آقاي خاتمي آن را
براي انتشار ارايه كنيد چون در آن دوره شرايط متفاوت و فضا بازتر بود؟

درست
است فضا بازتر بود اما من نبايستي از آن فضاي باز بهره برداري سودمندانه
مي‌كردم ، بلكه فكر مي‌كردم بگذاريم فضا بازتر شود و قدم به قدم به آن زمان
برسيم كه بتوانيم بدون اصطكاك‌هاي غير لازم، كار خود را انجام دهيم. من
رعايت كردم همه آنچه را كه يك شهروند متعادل بايد رعايت كند، رعايت كردم و
حتي بيشتر از آن را . ولي رعايت كردن من جوابش خيلي بد بود؛ كتاب مرا جعل
كردند با همدستي خارج و برخي روزنامه‌هاي اصطلاحا اصلاح طلب. اين يك توطئه و
تباني بود و جواب رعايت‌هاي من خيلي بد داده شد. مي‌خواستند مرا از كوره
به در ببرند ولي من از كوره در نمى‌روم.

 

زندگي‌تان
از همان كودكي با سختي‌هاي بسيار آميخته بوده و هر چه زمان گذشته،
دشواري‌ها هم بيشتر شده و در مقابل، تحمل‌تان هم بيشتر شده است و اتفاقا
اين موضوع در اين كتاب«اين گفت وسخن‌ها» براي من خيلي آموزنده بود. صرف نظر
از مسايلي كه درباره ادبيات و سياست و اجتماع مطرح شده بود، مي‌تواند براي
نسل‌هاي بعد از شما درس بزرگي باشد كه با كوچك‌ترين چيزي از كوره در نرويم
و خسته و نوميد نشويم و از شما تلاش‌گر بودن و صبوري را بياموزيم.

اين
تنها راهش است، چون تجربه نشان داده در جامعه ما ، بخصوص در حوزه كاري ما
كه ادبيات است، فقط كساني از عهده برآمده‌اند كه علاوه بر توانايي، نبوغ،
فطرت، غريزه يا هر چيز ديگري كه اسمش باشد، بتوانند صبور باشند و فكر نكنند
كه دنيا تنها به زمانه‌اي كه زندگي مي‌كنند، بسنده كرده است. يادم هست
زماني كه «روزگار سپري شده» را مي‌نوشتم، بمباران شروع شده بود بچه‌هايم
كوچك بودند و ماشين كوچكي داشتم كه خيلي هم دوستش داشتم .

 

همسر
و فرزندانم را سوار ماشين مي‌كردم و به هر خرابه‌اي كه رفته بوديم، وقتي
شب آنها مي‌خوابيدند، من نوشتن «روزگار سپري شده» را ادامه مي‌دادم. در
همان زمان به آمريكا دعوت شدم، رفتم و آنجا يك بورسيه كلان دانشگاه ميشيگان
پيشنهاد شد و من پاسخ دادم خيلي ممنونم ولي بايد به ايران برگردم. در سوئد
به من گفتند تهران جنگ است و جنگ، جهنم است. به شوخى گفتم من هم جهنمي‌ام و
كارم همان جاست. بنابراين نويسنده شدن، بايدـ نبايدهاي بسيار دارد، تازه
اگر شما شرايط اوليه را داشته باشيد . در اين ميان، باتوجه به چنين شرايطى
است كه مي‌گويم سانسور كردن ادبيات يك ملت، بسيار زشت و قبيح است. اول از
هرچه همه كساني را كه دست به قلم هستند، دچار توهم مي‌كند و اين توهم يعني
مرگ نويسنده.

 

شما به
هر كس برسيد، مي‌تواند به شما بگويد تعدادي از كتاب‌هاي من در سانسور مانده
است و ما نمي‌دانيم چه كتابي است؟ آن كتاب‌ها بعد از نوشته شدن، بايد
منتشر مي‌شدند ، نقد مي‌شدند و اين نقدها به نويسنده منتقل مي‌شد تا ببيند
بعدش چه مي‌كند؛ ولي حجمي از آثار كه در سانسور مي‌ماند، همه را دچار توهم
مي‌كند و جامعه هم از پديدارى آثار مربوط به خودش غافل مى‌ماند.

چون ديگر هيچ ملاك و معياري وجود ندارد.

ملاكش
مي‌شود اينكه كتابم در سانسور مانده است. اگر دو مورد ناسزا هم نوشته
باشد، اسمش مي‌شود ادبياتى كه در سانسور مانده! اشخاصى هم ديده مى‌شوند كه
از اين امر سوء استفاده‌هايى مطابق روحيه‌ى خودشان مى‌كنند.

 

«آزادی قانونی» تمام حرف من است

موضوع سانسور كه گلايه هميشگي هنرمندان است و چندي پيش هم آقاي عبدالله كوثري گفته بودند هيچ كشوري نمي‌تواند سانسور را مدون كند.

نشدني
است. چگونه مي‌توان سانسور را تدوين كرد؟! بارها گفته‌ام ما يكسري محرمات
درفرهنگ مردم كشورمان داريم. همه‌ى نويسندگان و شعرا از چپ‌ترين تا
راست‌ترين اين محرمات را مي‌شناسند و به آن احترام مي‌گذارند و از كنارش
عبور مي‌كنند تنها مورد اين است . پس به چه حقي به خودشان اجازه مي‌دهند نه
تنها جلوي انتشار كتاب مرا بگيرند، بلكه به جعل و انتشار نسخه جعلي آن كمك
كنند؟! و به من كمك نكنند تا بتوانم جلوي نسخه‌ى جعلي را بگيرم؟!. پس
مساله اين نيست. ما بيشتر از كساني كه مدعي هستند مقيد به محرمات هستند،
مقيد هستيم و فاصله لازم را رعايت مي‌كنيم .ايشان دارند به نام رعايت
معيارهايى كه معلوم نيست در عمل باورى به‌شان دارند يا ندارند ، حقوق
قانوني مرا سلب و پايمال مي‌كنند!

براي رد كردن هيچ يك از آثارتان توضيح مكتوبي هم ارايه مي‌شود تا مشخص شود يك كتاب به چه دليل مجوز نگرفته است؟

خير.
هرگز توضيح مكتوبي نمي‌دهند و به همين دليل مي‌گويم پاسخگو نيستند. آنقدر
سر مي‌دوانند كه ناشر فكر كند نمي‌خواهند مجوز بدهند . اگر ناشر مناسبات
خاصي نداشته باشد، وقتي پافشاري مي‌كند، دو خط كج و كوله مي‌نويسند كه
سرنامه هم ندارد. وزارت ارشاد يك بار سند نداده كه اين كتاب به اين دليل
نبايد چاپ شود. چون ممانعت از انتشار كتاب، اقدامي غيرقانوني است.

ظاهرا اين سخت‌گيري درباره كتاب‌هاي نويسندگان داخلي بيشتر از آثار خارجي است.

بله
و اين تناقض جالبي است در نگاه ايشان. اگرچه نويسندگان با آثار ادبى-
فلسفى- علمى، در هر زبانى نوشته شده باشد مشكلى ندارند؛ اما نويسنده‌
ايرانى چه مى‌شود؟

چه چشم اندازي براي نويسنده ايراني در دولت جديد مي‌بينيد؟

رييس
جمهور روحاني كار سخت و سنگينى پيش رو دارد، آراء انبوه مردم
بسيارسنگين‌اند، با وجود اين اميدوارم بتواند قانون را به اجرا در بياورد،
مى‌دانم كه آسان نخواهد بود؛ اما اگر اين روال به صورت منطقي پيش نرود و
اگر نتواند پيش برود، نمى‌توان جلوى نوميدي بيشتر را گرفت و آينده خيلي
خوبي نخواهيم داشت. ما كه نداشتيم، حتي شما هم نخواهيد داشت. زيرا نوميدى
هم حدودى دارد.

شما و بسياري
هنرمندان ديگر به صورت مستقل و صنفي از آقاي روحاني حمايت كرديد و از آبرو و
اعتبار خود براي حمايت از ايشان مايه گذاشتيد. فكر مي‌كنيد كمترين كاري كه
ايشان مي‌توانند در حوزه فرهنگ و هنر انجام دهند، چيست؟

حمايت
من از ايشان به جهت وضعيت عمومي مملكت‌ بود و نه توقعى بيش از حدود قانونى
كه اميدوارم كار من هم شمول قانوني بيابد«!» در عين‌ حال اين ايراد را هم
حتما ذكر مي‌كنم كه افرادي در خارج از كشور مي‌توانند به علل مختلف دست به
اين تخريب بزنند ولي وقتي وزارت ارشاد به من قول مي‌دهد اين كتاب شب عيد
منتشر مي‌شود و دو روز بعد روزنامه‌اى مرده ناگهان زنده مى‌شود با عكس نحس
تمام قد نويسنده و تيتر مى‌زند«كلنل از سد سانسور گذشت!» و فرداى همان
روزكتابي جعلي به بازار مي‌آيد و خبر دروغ هم در مطبوعات منتشر مي‌شود،
چندي پيش هم در مهماني آقاي روحاني، نخواستم با آن كسان از آن وزارتخانه
مواجه بشوم.

 

فرصتي پيش آمد با خود آقاي روحاني صحبت كنيد؟

نماندم
براى شام. احتراما براي شنيدن سخنراني ايشان رفته بودم. روز بدى را تجربه
كرده بوديم همه با آن شرارت‌هاى ترور؛ من كاملاً ناخوش بودم و احساس كردم
ايشان هم روز سختى را پشت سر گذاشته است و در چنان وضعيت سختى محلى براى
طرح مسأله‌اى صرفاً ادبياتى نمى‌ماند. بخصوص كه من از هر جهت بسيار بدحال
بودم.

وضعيت پيچيده‌اي است چون موانع زيادي سر راه ايشان هم هست.

متاسفانه
آقاى رييس جمهور در وضعيت بسيار دشوارى است، بار سنگيني بر دوش دارند،
البته شخصيت كار كشته و مدبري هستند، ولي به هر حال وضعيت دشواري است و اگر
نتوانند از عهده قانون‌مدار كردن جامعه بر بيايند، ايشان هم با حفظ اعتبار
خودش اين پست را كنار نخواهد گذاشت. چون به هر حال كارهايي مهم را براى
كشور انجام داده و توانسته به توافقات بين‌المللي دست پيدا كند، ولي
قانون‌مداري ضامن چنان كارها مى‌تواند باشد؛ همه‌ى مردم جامعه آسيب‌پذيرند و
مملكت هم با وجود همه تلاش‌هايي كه شده، آسيب ديده و نشان داده شد كه در
معرض آسيب است.

در منطقه‌اي
بحراني زندگي مي‌كنيم كه دامنه بحرانش به كشور ما هم رسيده است. علاوه بر
آن كار هنري هم دشواري‌هاي بسيار دارد. انتشار برخي آثار شما هم كه
بلاتكليف است. با وجود همه اينها هرگز پشيمان نشديد كه پيشنهاد دانشگاه
ميشيگان يا سوئد را نپذيرفتيد؟

اصلا ! من قدم‌هاي خود را به
درستي برداشته‌ام و كار خود را انجام داده‌ام و در مسيري كه شخص طي مي‌كند،
بديهي است چيزهايي را هم از دست مي‌دهد. در آن موقعيت به من گفتند با
خانواده‌ات بيا و من تشكر كردم. هرچند ممكن بود ما هم در تهران زير موشك
بميريم، چون در فاصله بسيار نزديكي به خانه ما، موشك زمين افتاد.

 

اما
هرگز پشيمان نيستم چون كارم را كردم. به پايان رسانيدن « روزگار سپرى
شده‌ى مردم سالخورده» برايم از هر امتيازى مهم‌تر بود كه با برگشتنم مى‌شد
به انجام برسد و رسيد؛ ولي آنچه مرا آزار مي‌دهد، اين است كه كتابم كه
ناموس ادبيات من بود و هست، جعل و تحريف و منتشر شد، در حاليكه من سانسور
را هم تحمل كرده بودم و حساب كرده‌ام سر جمع در اين ٣٨ سال همه آثارم به
طور ميانگين پانزده سال در سانسور مانده بوده و تحمل كرده بودم ، ولي اين
يكي، هم توهين به ادبيات بود و هم من و هم كساني كه مسئول فرهنگي اين مملكت
هستند. آنها به روي خود نياوردند ولي براي من زخمي نيست كه درمان شود.
آثار به راحتي نوشته نشده‌اند و به راحتى نوشته نمى‌شوند.

شايد
يكي از دلايلش اين است كه كساني در اين جايگاه قرار مي‌گيرند كه خودشان
هرگز دشواري خلق يك رمان يا اثر هنري را تجربه نكرده‌اند.

انتظار
هم نمي‌رود. نويسنده‌اي جوان حرف جالبي مي‌زند؛ او مي‌گويد رسيدن از نقطه A
به نقطه B معجزه است. اين است كه مي‌گويم آقاياني كه به خودشان اجازه
مي‌دهند درباره آثار هنري نظر بدهند،آيا مي‌توانند نامه‌اي به خانواده خود
بنويسند و سر و ته آن را جمع كنند؟! حقوق‌شان را بگيرند. به كار ما چه كار
دارند؟ چهل سال پيش گفته‌ام ادبيات ناممكنى است كه گاهي نويسنده مي‌تواند
ممكنش كند. ادبيات پديد آوردن از هيچ است! چندي پيش مسوول يك گالري گفت
مي‌خواهيم از روي نشانه‌هاي كارهاي شما نقاشي كنيم و مي‌خواهيم ببينيم اين
نشانه‌ها از كجا آمده‌اند . به آنها گفتم در اين صورت بايد به مغز من
برويد!

 

«آزادی قانونی» تمام حرف من است

جايي
گفته‌ايد زمان نوشتن «كليدر» حال‌تان خوب بود اما بعد از تمام شدنش غمگين و
افسرده شديد. گويي از طي طريق لذت مي‌بريد و نه از رسيدن به مقصد.

بله!
«كليدر» به همه‌ى علل و شرايط، فرح‌بخش و وجدآور بود. بعد از آن افتادم در
افسردگي «كلنل» و «روزگار سپري شده» كه طريق ديگري بودند. بله، بيشتر
وقت‌ها فكر مي‌كنم نويسنده نيستم چون هميشه نمي‌توانم بنويسم، گه‌گاهي پيش
مي‌آيد. همان طي طريق تشبيه بجايى است!

اتفاقا نويسنده يعني همين ديگر. كسي كه هميشه بنويسد مثل كارمند مي‌شود.

حسن كارمندي اين است كه گاهي مي‌شود از زير كار در رفت، اما عادت به نوشتن از كار گريختن هم ندارد؛ من كه از مشقت‌اش فراري‌ام!

همه نويسندگان خوب همين را مي‌گويند كه تلاش مي‌كنند تا حد امكان ننويسند. اما به جايي مي‌رسند كه ديگر نمي‌شود جلوي نوشتن را گرفت.

و
بعد هم گرفتارش مي‌شوند. گرفتار آن چيزي كه مغز را دچار كرده و بايد از
دستش رها شوي. مثلا هر يك از داستان‌هاي «بني‌آدم» را در يك نفس نوشتم كه
از دستشان رها شوم. يا «كلنل» كه دو سال تمام دچارش بودم و نفسم را گرفت و
تلاشم همه آن بود كه ازش نجات پيدا كنم.

مثل دشواري زايمان است.

زايمان
نقطه آخر است، از آن لحظه كه بار بر مي‌داري تا به آن لحظه‌ى زايش برسي
… بسياري چنين تشبيهي كرده‌اند ولي من اسمش را مي‌گذارم نجات يافتن.
معناي نوشتن اين است كه شما دچار وضعيت بغرنجي شده‌اي و مي‌خواهي از آن
نجات پيدا كني. نمي‌خواهي كه رعنايي كني، نه! مي‌خواهي از دست آن نجات پيدا
كني! و وقتي نمي‌نويسم، البته تحمل احساس بيهودگى هم خودش مرحله‌ى دشوار
ديگرى است؛ در اين نقطه عقل و تواضع مى‌تواند كمك حال باشد. عقل و تواضع.
حالا شما مي‌گوييد سرگذشت خودت را بنويس، مي‌خواهيد مرا دچار كنيد كه تتمه
عمرم بنشينم مزخرفاتم را سر هم كنم و بگويم من كه بوده‌ام. چرا بايد چنين
كنم؟ كدام يك از پيشينيان ما چنين كرده‌اند؟

خب
زمانه آنها با ما خيلي متفاوت بوده است. اما آنچه درباره رها شدن
مي‌گوييد، درباره «كلنل» خيلي به اين مطلب اشاره كرده‌ايد، اينكه اگر
نمي‌نوشتيد، دچار جنون مي‌شديد.

دو سال تمام در آن وضعيت
بودم . نوشتن آن از سال ٦٢ شروع شد، اما سه سال قبل از آن خوابش را ديده
بودم. وقتي شروع به نوشتن كردم، در پروسه نوشتن متوجه شدم خوابش را ديده
بودم . بعد به كاغذهايم نگاه كردم و ديدم من آن خواب را يادداشت هم كرده
بودم و آن خواب هم حيرت‌آور بود. چون ساعت سه و نيم دست از كار«كليدر»
كشيدم، از خستگي غش كرده بودم كه با يك كابوس بيدار شدم و احساس كردم دارم
سنگكوب مي‌كنم . دوباره خوابيدم و باز هم همان كابوس از نقطه ب «بسم الله»
تا «ت» تمت دوباره آمد. فكر كردم اگر بار سوم بخوابم و اين خواب را ببينم،
مرا مي‌كشد، بلند شدم و نفس كشيدم، ليواني آب خوردم و گفتم بايد هر طور شده
يك خط از اين كابوس را بنويسم تا بار ديگر سراغم نيايد .

 

دو،
سه خط نوشتم و افتادم خوابيدم و فردا بعد از ظهر نشستم و يادداشتي را كه
در «نون نوشتن» مي‌بينيد، نوشتم. سه سال بعد كه شروع كردم به نوشتن «كلنل»
يادم آمد كه سال ٥٩ آن خواب را ديده‌ام. يعني سه سال قبل تم داستان را خواب
ديده‌ بودم. اين همان نقطه‌ى بار برداشتن است كه اشاره كردم و يكي از
اتفاقات عجيب در روانشناسي . مرا به بيمارستاني در تجريش دعوت كردند كه
رفتم و آن ماجراها را توضيح دادم اما هيچ يك از پزشكان مغز و اعصاب هيچ
پاسخي نداشتند. كارمند وزارتخانه‌ى مربوطه اين احوال را متوجه مي‌‌شود؟ چه
ربطى دارد؟ …. باور كن مي‌خواستم تن به همين مصاحبه هم ندهم. فكر كردم چه
فايده‌اي دارد؟!

– متوجه مي‌شوم
ولي اين را هم مي‌دانم كه اين حرف‌ها بايد ثبت شود حتي اگر تاثيري نداشته
باشد. اما يك ماه ديگر تولدتان است و معمولا آدم روز تولدش به گذشته و
آينده‌اش فكر مي‌كند و شايد به آرزوهايش.

درباره آرزو بايد
بگويم ما اهل قلم، اهل فكر و ادبيات و نظر، همه خواسته‌هاي خود را ضميمه
برگ راي كرديم و به صندوق آقاي روحاني يا نامزد ديگري گذاشته‌ايم. ما
نمي‌خواهيم چيزهاي انتزاعي مثل حقوق بشر و … را به ميان بياوريم و دامن
بزنيم كه مبادا اين كشور سرنوشتي مانند سوريه پيدا كند. ولي اين خواسته‌ها
ضميمه برگ‌هاي آراي مردم داخل صندوق‌ها رفته است. اجازه داده شود كه اين
روند عقلاني و متمدنانه راه خود را برود. در كشور ما چهل ميليون نفر در يك
روز به خيابان‌ها آمدند و خون از بيني يك نفر نريخت، اين يعني كه ما ملت
متمدن و قانون‌مداري هستيم.

 


پيشنهاد نهايي من اين است كه به اين قانون‌مداري و مدنيت مردم احترام
گذاشته شود؛ و اما درباره روز تولدم، برادر بزرگم محمدرضا كه مرا بزرگ كرده
و زمان تولد من نه‌ساله بوده، گفت تو در نيمه مرداد ١٣١٩ متولد شده‌اي و
من با پشت چاقو اين تاريخ را پشت در خانه كندم. ولي بعد كه پدرم سجل
مي‌گيرد تاريخ تولدم را مي‌نويسند ده مرداد. به هر حال توقع زيادي از اين
زندگي ندارم . با قناعت و سادگي و صداقت زندگي كرده‌ام ـ تنها و مستقل؛ و
همين خيلي خوب است . بابتش تاوان‌ سنگيني داده‌ام كه اشكالي ندارد. اما
هميشه نگران مجموعه‌اي هستم كه از آن به عنوان مردم و مملكت نام مي‌بريم
وخود جزيى از آن هستيم و آرزومند بوده‌ام كه اين نگراني‌ها براي همه كم
شود.

 

وقتي اين همه آدم
به اين نتيجه رسيده‌اند كه مسير زندگي اجتماعي ما از انتخابات مي‌گذرد ،
كه انتخابات مي‌تواند خودش به آزادي‌هاي مدني منجر شود مثل آزادي احزاب،
آزادي بيان، نظر و… با اين اميدها مردم راي دادند و بخشي هم به دنبال اين
بودند كه مملكت‌شان آرام باشد تا بتوانند كار و زندگي كنند، بچه‌هايشان را
در آرامش به مدرسه بفرستند و … اينهاست ديگر، به ظاهر ساده و در باطن
مهم. يعنى زيستنى فراخورد شأن آدمى. به هر حال زندگي شاق است ولي آدميزاد
هم آسان نيست.

آقاي دولت‌آبادي
ياد آقاي شاملو افتادم شما و ايشان شبيه هم هستيد؛ هر دو خيلي تلاش‌گر
بوده‌ايد. جالب است كه ماه تولد شما ماه درگذشت ايشان است. الان هم با جمله
آخرتان ياد شعر ايشان افتادم؛ «و انسان دشواري وظيفه است».

بله.
من از شاملو خيلي ياد گرفتم و خيلي هم او را دوست داشتم. بعد از شاملو
زندگي شخصي من منقلب شد . ما با هم دوران خيلي خوبي داشتيم. او حضور بسيار
شيريني داشت و خيلي زندگي‌بخش بود. من از كودكي رفيق باز بودم و بعدها كه
دوستان اندك و نزديكم از دست رفتند، دوستان نزديكم شاملو، ابراهيم يونسي،
احمد محمود و دكتر حسن مرندي بودند كه رفتن هركدام‌شان ضربه سختي بود بر
من؛ و اين آخري هم دوستي بيرون از حوزه هنر و ادبيات «مهندس جليل مختاري»
اهل پارس و بعد از آن آغاز شد اين تنهايي بيكران ؛ ممنون.

[ad_2]

لینک منبع

ایرانی ها با کدام کشور ها بیشترین مکالمات بین المللی را داشتند؟

[ad_1]

مدیر کل کنترل و هماهنگی مدیریت شبکه شرکت ارتباطات زیرساخت اعلام کرد: هموطنان در بهار امسال ۲۹۸ میلیون دقیقه مکالمات بین المللی داشتند.

به گزارش شرکت ارتباطات زیرساخت، سهراب
آغ بیات گفت: شرکت ارتباطات زیرساخت در سه ماه نخست سال ۹۶، موفق به
برقراری ۲۹۸ میلیون دقیقه ارتباط بین الملل هموطنان شد.

وی ادامه
داد: برقراری این حجم مکالمه در سال گذشته با تلاش بی وقفه مدیران و
کارشناسان شرکت ارتباطات زیرساخت و از طریق درگاه‌های بین الملل شرکت
ارتباطات زیرساخت با تمامی مقاصد بین المللی امکان پذیر شده است .

مدیر
کل کنترل و هماهنگی مدیریت شبکه شرکت ارتباطات زیرساخت توضیح داد: از این
میزان مکالمات سهم ترافیک صادره از ایران به مقاصد بین الملل ۱۹۵ میلیون
دقیقه و ترافیک وارده به ایران ۱۰۳ میلیون دقیقه است.

آغ
بیات گفت: کشورهای افغانستان، امارات، عراق، پاکستان ترکیه، آمریکا،
آلمان، کانادا، چین، انگلستان در زمره پرترافیک ترین مقاصد ارتباطی بوده
اند.

مدیر کل کنترل و هماهنگی مدیریت شبکه شرکت ارتباطات
زیرساخت تصریح کرد: این حجم مکالمه توسط تجهیزات مداری و voip شرکت
زیرساخت برقرار شده است و متوسط شاخص کیفی ASR ترافیک صادره بین الملل در
این مدت، ۲۵ درصد بوده است .

[ad_2]

لینک منبع

پرسپولیسی‌ها از شهرآورد می‌گویند

[ad_1]

اگر اتفاق خاصی نیفتد، شهرآورد دوستانه استقلال و پرسپولیس قرار است یک‌شنبه 25 تیر ماه جاری در آلمان برگزار خواهد شد. روز گذشته همین موضوع سوژه پرسپولیسی‌ها در اردوی اوکراین شده بود.


محسن
ربیع‌خواه در این رابطه گفت: به قول برانکو بازی با استقلال و شهرآورد اسمش
رویش است و دوستانه نمی‌شود. ما با تمام وجود به آلمان می‌رویم که
نتیجه‌ای خوب کسب کرده و ثابت کنیم قهرمان ایران هستیم.

وی ادامه داد: خود من هم برای این بازی انگیزه زیادی دارم. می‌خواهم تا آخرین دقیقه‌ای که توی زمین هستم، بجنگم و در خدمت تیم باشم.
ربیع‌خواه
افزود: همه ما خوب می‌دانیم این بازی ارزش زیادی برای هواداران دارد.
البته چند بازیکن ما مثل کمال کامیابی‌نیا و وحید امیری مصدوم هستند و اگر
همه بودند، شرایط فرق می‌کرد. با این حال برای برد به آلمان می‌رویم.

سیامک
نعمتی هافبک جوان و تازه‌وارد پرسپولیس هم که هم‌اتاق گادوین منشاست، به
ما گفت: با شناختی که از گادوین منشا دارم، می‌گویم 100درصد به استقلال گل
می‌زند. او یک مهاجم ششدانگ و جنگنده است و پیش‌بینی می‌کنم روز سختی برای
مدافعان حریف رقم خواهد زد. وی افزود: من هم سابقه گلزنی به استقلال و مهدی
رحمتی را دارم و اگر توی زمین باشم، تمام تلاش خودم را به خرج می‌دهم که
برای پرسپولیس مفید باشم. نعمتی در پایان گفت: شهرآورد با همه مسابقات فرق
می‌کند و ما هم با وجود آن که تازه به پرسپولیس آمده‌ایم معنی این حرف را
به خوبی می‌فهمیم.

اما بشنوید از گادوین منشا که در مورد پیش‌بینی سیامک
نعمتی به شوخی گفت: به خاطر نعمتی هم که شده، می‌خواهم به استقلال گل بزنم
و اگر این‌طور شد، بعد از گلزنی به سمت سیامک خواهم رفت. وقتی از مهاجم
نیجریه‌ای پرسپولیس درباره شوخی اخیر علیرضا بیرانوند و سایر بازیکنان با
خودش پرسیدیم، جواب داد: بیرانوند پسر شوخ‌طبع و گلر بزرگی است. بچه‌های
پرسپولیس مثل فرشاد، کمال و بقیه هم خیلی صمیمی هستند و در کل فضای خوبی بر
اردو حاکم است و از این بابت من یکی خیلی خوشحالم.

کمال به شهرآورد نمی‌رسد اما به هفته اول می‌رسد!
یک
خبر خوب هم برای هواداران پرسپولیسی داریم: کمال کامیابی‌نیا در وضعیت
خیلی خوبی قرار داشته و روند بهبودی‌اش سریع‌تر از پیش‌بینی اولیه بوده
است. او در حال حاضر پا به توپ شده و کنار سایر پرسپولیسی‌ها در اردوی
اوکراین تمرین می‌کند. البته به توصیه برانکو بازیکنان هوای کمال را داشته و
خیلی با او درگیر نمی‌شوند. هرچند تقویت عضلات کامیابی‌نیا مانده است اما
از دو هفته دیگر می‌تواند در مسابقات پرسپولیس به زمین برود. البته کمال
کامیابی‌نیا به شهرآورد دوستانه در آلمان نمی‌رسد ولی به هفته اول لیگ
هفدهم خواهد رسید. این خبر را میثم علیپور، فیزیوتراپ باشگاه پرسپولیس، در
اختیارمان قرار داد.

[ad_2]

لینک منبع

آش‎فروشی با خودروی شاسی بلند + عکس

[ad_1]

فروش آش های مختلف خانگی یکی از مشاغل کنار جاده ای است که روستاییان به ویژه زنان روستایی به آن مشغول هستند. شاید بتوانیم بگوییم این نوع کار نیز شاخصه ای از مشاغل خانگی است.

آش‎فروشی با خودروی شاسی بلند +عکس 

 

از نگاه بسیاری از کارشناسان،
کسب‌وکارهای خانگی مطمئن‌ترین راه درآمدزایی به شمار می‌روند که در کاهش
بیکاری و ایجاد فرصت‌های شغلی بسیار نقش موثر و سازنده‌ای دارند. در دنیای
امروز که توسعه پایدار و کاهش فقر و محرومیت دغدغه دولت‌ها به‌شمار می‌رود
توجه به مشاغل خانگی اهمیت بسیاری دارد، اما هستند در این میان افرادی که
منتظر برنامه دولتی ها نمی مانند.
 
 این دست از ماشین هایی که در
کنار جاده ها به فعالیت هایی مانند فروش عدسی،آش های خانگی و املت و نیمرو
و… می پردازند و حتی برخی از آنها ماشین های مدل بالا هم هستند، علاوه بر
اینکه به کسب درآمد می رسند، برای مسافران جاده ها هم مفید هستند چرا که
تعداد زیادی از مردم در راستای سلامتی خود به غذاهای سنتی و خانگی بیشتر از
غذاهای فست فود اعتماد می کنند.

[ad_2]

لینک منبع

نمایش «آناکارنینا»؛ آرزوهای سرکوب‌شده‌ انسان معاصر

[ad_1]


آرش عباسی که چندسالی است در ایتالیا مشغول به تحصیل است هر زمان که فرصت
پیدا کرده به ایران آمده و نمایشی را روی صحنه برده. امسال، سال پرکاری
برای اوست. اردیبهشت ماه «نویسنده مرده ‌است» را روی صحنه برده بود و حالا
«آناکارنینا» را اجرا می‌کند. او در این گفت‌و‌گو دلایل خود برای
زیرذره‌بین‌بردن زندگی افراد مشهور را بازگو کرده است.

 چیز
تازه‌ای برایم نبود، در «نویسنده مرده است» هم همین کار را کرده بودم. این
قشر زندگی جذابی دارند تا بقیه مردم. زندگی سلبريتی‌ها فراز و نشیب
فراوانی دارد البته مثل زندگی همه مردم عادی اما آنها به واسطه شهرت شرایط
خاص‌تری دارند. مهم‌ترینش این است که همه آرزو می‌کنند جای آنها باشند اما
در بعضی مواقع آنها خودشان این حس را ندارند که زندگی حسرت‌برانگیزی دارند.
احتمالا بارها شنیده‌اید که فلان هنرپیشه یا چهره معروفی که دیگران تصور
می‌کنند در شرایط ایده‌آ‌لی زندگی می‌کنند از افسردگی شدیدی رنج می‌برند.
هیث لیچر تنها ٢٨ سال زندگی کرد اما انواع و اقسام مشکلات و اعتیاد‌ها را
تجربه کرد، جیم کری، کاترین زتاجونز، اشلی جاد که سابقه خودکشی و بستری‌شدن
در بیمارستان به دلیل افسردگی هم دارد و خیلی‌های دیگر مدت‌ها با افسردگی
دست و پنجه نرم کردند.


اینها چیزهایی است که عیان شده، خیلی‌ها هم سعی می‌کنند مشکلاتشان پنهان
بماند. تضادی در زندگی این قشر وجود دارد که جذاب است. بخش مهمی از
زندگی‌شان پنهان است و این بخش برای من جذاب است. نمی‌خواهم بگویم پرداختن
به این چیزها حتما واجب است؛ نه. می‌خواهم بگویم از دل این چیزها می‌توان
به حرف‌های دیگری رسید. می‌توان درباره جامعه و شرایط حاکم بر آن حرف زد.
می‌توان درباره زندگی انسان معاصر حرف زد. برای من اینها فقط دلایلی هستند
برای پرداختن به مسائل مهم‌تر. به‌طور مشخص در «آناکارنینا» و «نویسنده
مرده است» اینها بهانه‌هایی بودند برای پرداختن به مقوله عشق، دروغ،
آرزوهای سرکوب‌شده، خیانت و خیلی چیزهای دیگر که سایه آنها بر سر انسان
معاصر سنگینی می‌کند.

 در
نمایش اشاراتی مستقیم به یکی از برنامه‌های تلویزیونی موفق می‌شود و حتی
می‌توان چنین تصور کرد که شما با نگاه به زندگی یکی از مجریان تلویزیون
اساس نمایش خود را پایه گذاشتید؟

 

 به‌هرحال
من در این جامعه زندگی می‌کنم. اتفاقات فضای مجازی را به اندازه اتفاقات
روز جامعه دنبال می‌کنم. سوژه‌هایم را از دل جامعه بیرون می‌کشم. آدمی هستم
که از مترو استفاده می‌کنم تا در دل جامعه باشم و رفت‌وآمد داشته باشم. در
همین مترو مدام در حال قصه‌ساختنم. دست‌فروش‌های مترو هر کدام ساعت‌ها
ذهنم را مشغول می‌کنند؛ اینکه از کجا آمده‌اند، چه می‌کنند و قرار است به
کجا برسند. گوش‌هایم تیز است و چشم‌هایم مدام در حال چرخیدن و اسکن‌کردن از
آدم‌‌هاست. طبیعی است که ذهنم را آزاد بگذارم تا از هر چیزی که می‌بیند
استفاده کند. درباره سؤال شما باید بگویم به‌طور دقیق نه؛ از الگوی خاصی
استفاده نکردم اگرچه نمونه‌هایی وجود دارند و شباهت‌های زیادی میان این قصه
و چیزی که مدنظر شماست، وجود دارد.

 

قصه
یک‌خطی نمایش «آناکارنینا» خودش حدس‌هایی را به وجود می‌آورد و تصویرهایی
را در ذهن مخاطب درست می‌کند که دست من نیست. یک مجری معروف تلویزیونی در
پانصدمین برنامه‌اش باید روبه‌روی هنرپیشه‌ای بنشیند که تا دو سال پیش با
هم زندگی می‌کردند. مجری از همسرش جدا شده و با هنرپیشه دیگری ازدواج کرده و
حالا با او زندگی می‌کند… . من فقط به این موقعیت جذاب فکر می‌کردم. به
این مثلث که دو ضلعش را روی صحنه می‌بینیم و ضلع سوم را نمی‌بینیم اما
سنگینی این ضلع سوم در لحظه لحظه نمایش حس می‌شود. آن آدم غایب مثل بقیه
کاراکترهای غایب نمایش‌نامه‌هایم برایم خیلی خیلی پررنگ بود. او را
نمی‌بینیم اما همه این اتفاق‌ها به خاطر او به وجود آمده است.

 خیانت
همیشه موضوع جذابی برای یک نویسنده و کارگردان است؛ با توجه به فضای
نمایش‌های قبلی‌تان چرا این موضوع را دستمایه آثار نمایشی خود قرار
می‌دهید؟

خیانت و گذشتن از آن چیز
ساده‌ای نیست. دلایل متعدد خودش را هم دارد. هر طرفی که چنین کاری بکند
برای خودش توجیه‌هايی دارد. موضوع حساسی است که در زندگی امروزه ما و انسان
هم‌عصر ما تعریف تازه‌ای پیدا کرده است. بخش مهمی از این تعاریف و مفاهیم
به خاطر شکل زندگی ما، درگیری‌های ما با تکنولوژی و حضور آن در زندگی ماست.
برای من هم نوشتن درباره این مسئله جذاب است.

 از ابتدا نمایش‌نامه به همین شکل با همین پایان‌بندی نوشته شده بود یا اینکه در بازنویسی‌ها به این نسخه رسیدید؟

هیچ‌وقت
متن را نمی‌بندم. سال‌هاست با متن نصفه تمرین را شروع می‌کنم. لذت
تئاترکارکردن همین است. من اگر قرار باشد از اول مطمئن باشم چطور کارم تمام
می‌شود، دیگر اصلا شروع به نوشتن نمی‌کنم. این بزرگ‌ترین جذابیت تئاتر
است. تئاتر برایم دریاچه‌ای است که باید بروم داخلش تا بفهمم چقدر عمیق
است. از بیرون نمی‌توانم بفهمم. نه تنها بارها پایان‌بندی را عوض کردم؛
بلکه هر شب چیز تازه‌ای پیدا می‌کنم و فردا به کار اضافه می‌کنم. درباره
آنا‌کارنینا یک بار در تمرین‌ها کامل متن را نوشتم و تمرین کردیم؛ اما
دوباره ریختم دور و مجددا نوشتم. به دلایل مختلف خواسته و ناخواسته
بازنویسی کردم. این دست برنامه‌های تلویزیونی در همه جای دنیا از یک
رک‌بودن و بی‌پروایی برخوردار هستند که ما اینجا نمی‌توانستیم آن را اجرا
کنیم. من هم متن را طوری نوشتم که حتی یک مورد ممیزی هم نخورد.

 در
بعضی از مصاحبه‌هایتان اشاره كرديد این نمایش را در ادامه نمایش قبلی خود
که اردیبهشت روی صحنه بود؛ یعنی «نویسنده مرده است» به اجرا درمی‌آورید.
چرا تصمیم به ادامه همان نمایش گرفتید؟


 «نویسنده
مرده است» دست از سر من برنمی‌دارد. در سال‌های گذشته لحظه‌ای فراموشش
نکرده‌ام. هرچه می‌گذرد، بیشتر شیفته‌اش می‌شوم و می‌خواهم از تکنیکی که
دارد، بیشتر استفاده کنم. «آنا‌کارنینا» پر از نشانه‌های «نویسنده مرده
است»، است. در راستای آن است؛ اما ادامه‌اش نیست. برای ادامه «نویسنده مرده
است» ایده دارم، با همان شخصیت لیلی و فرهاد، زمانی که سال‌ها گذشته است.
آن فیلمی که قرار بود ساخته شود، ساخته نشده و حالا این‌بار به جای تراس
مجلل خانه لیلی روی تراس کوچک و محقر فرهاد نمایش‌نامه‌نویس قرار
گذاشته‌اند. این داستان «نویسنده مرده است٢» است که باید شروع کنم به
نوشتنش. حالا مطمئن نیستم مثل سینما از عنوان ٢ استفاده کنم؛ ولی شخصیت‌ها
همان هستند. هنرپیشه معروف سینما و نمایش‌نامه‌نویسی که دیگر خیلی جوان
نیست.

 

آرزوهای سرکوب‌شده‌ 

 در ابتدا از لادن مستوفی به‌عنوان بازیگر نمایش نام برده شد، چه اتفاقی افتاد که بازیگر نقش «آناکارنینا» را تغییر دادید؟

 داستانش
مفصل است. ایده «آناکارنینا» زمانی که در ایتالیا بودم، به ذهنم رسید.
ایده که چه عرض کنم، در ابتدا فقط یک تصویر داشتم. مدت‌ها بود دلم می‌خواست
روی «آناکارنینا» کار کنم؛ اما به نظرم اقتباس از آثار معروف به همان شکل
از بیهوده‌ترین کارهای جهان است. دنبال چیز تازه‌ای می‌گشتم؛ اما چیزی پیدا
نمی‌کردم. فقط یک تصویر داشتم از نمایشی به اسم «آناکارنینا». تصور
می‌کردم در تالار وحدت قرار است اجرا کنم، در انتهای صحنه قطار در ایستگاه
متوقف می‌شود و آنا از آن پیاده می‌شود و به سمت جلوی صحنه حرکت می‌کند، در
پیشانی صحنه می‌ایستد و شروع می‌کند به دیالوگ‌گفتن: دالی عزیز، من از
سن‌پترزبورگ تا مسکو آمدم که… .

 


این اولین تصویری بود که در این اجرا به این شکل اجرایش نکردم. از همان
لحظه اول آنا برایم لادن مستوفی بود. تا دو سال این تنها تصویری بود که از
نمایشی به اسم «آناکارنینا» داشتم. یک خط هم نمی‌توانستم بنویسم. اساسا در
ایتالیا چیزی نتوانستم بنویسم؛ اما بالاخره ایده را پیدا کردم.
«آناکارنینا» در یک برنامه زنده تلویزیونی. آن زمان در سفری که به ایران
داشتم، ایده را با لادن در میان گذاشتم و شروع به نوشتن کردم.

 

نقطه‌ضعف
بزرگی در نوشتن دارم و آن هم این است که هم با بازیگر ذهنی‌ام می‌نویسم،
هم به جای شخصیت‌ها اعم از زن و مرد بازی می‌کنم و می‌نویسم. اولین اشکالش
این است که آن بازیگر برای آن نقش در ذهنم حک می‌شود. تا حد ممکن از
خصوصیات آن بازیگر برای شخصیت استفاده می‌کنم و دومین ایرادش این است که
گاهی شیفته بعضی نقش‌ها می‌شوم. چنان غرق‌شان می‌شوم که دلم نمی‌خواهد کسی
آن را بازی کند. در نمایش‌نامه «زیرزمین» همین اتفاق افتاد و یک بار خودم
آن را  بازی کردم. در «همه‌چیز درباره آقای ف» هم همین شد. در «آفتاب از
میلان طلوع می‌کند» هم همین اتفاق افتاد و در «نویسنده مرده است» هم همین
شد.

 

به جز مورد آخر در
بقیه موارد به خاطر شیفتگی‌ام به نقش، هم خودم لطمه خوردم و هم کار. در
حال اصلاح‌کردن این نقطه‌ضعف هستم و روی خودم کار می‌کنم که دچار چنین
معضلی نشوم؛ اما مورد اول راه ندارد. باید با این شرایط بسازم. همان‌طور‌که
از اول لادن مستوفی را برای «آناکارنینا» دیده بودم و فکر نمی‌کردم بازیگر
دیگری این نقش را بازی کند.

 

در
زمان اجرای «نویسنده مرده است» در اینجا یادداشتی درباره لادن مستوفی
نوشته بودم و پایانش را این‌طور تمام کرده بودم که لادن فقط باید دیر خسته
شود تا همه اتفاقات خوب یکی‌یکی برایش بیفتد. یک هفته بعد پیش‌بینی‌ام درست
از آب درآمد و لادن گفت که نمی‌تواند در «آناکارنینا» کار کند. از یک طرف
فکر می‌کنم خسته شده بود و از طرف دیگر آن‌قدر که من به او و کارش اعتقاد
دارم، او به من و کارم اعتقاد نداشت. حق طبیعی‌اش هم هست؛ پس ناگزیر بعد از
اینکه مطمئن شدم مثل اتفاقات «نویسنده مرده است» قرار نیست بگوید: داشتم
برایت بازی می‌کردم و واقعا تصمیم گرفته است در «آناکارنینا» نباشد، اولین
کارم این بود که متن را دوباره بازنویسی کردم و همه نشانه‌هایی را که برای
بازی او گذاشته بودم، حذف کردم؛ عذاب‌آور‌ترین کار ممکن یک ماه قبل از
اجرا؛ اما شبانه‌روز کار کردم تا ردپایش را از نمایش‌نامه حذف کنم؛ اگرچه
به طور کامل این اتفاق نیفتاد.

 
معصومه رحمانی با اینکه بازیگر توانایی است؛ اما کمتر در تئاتر روی صحنه
می‌رود یا حداقل نقش اصلی را بازی می‌کند. چطور شد او را برای شخصیت اصلی
نمایش انتخاب کردید؟

 معصومه رحمانی را
از سال‌ها پیش روی صحنه دیده بودم و همیشه فکر می‌کردم یک جا از او
استفاده کنم. البته این نقش برای او خیلی ایده‌آل نبود؛ اما قسمت بود که او
بازی کند. معصومه را برای کار دیگر و نقش دیگری مدنظر داشتم؛ ولی اینجا از
او استفاده کردم. به نظرم بهترین نتیجه را تا اینجای کار گرفتم. او بازیگر
بسیار باهوشی است. شخصیت را به‌خوبی می‌شناسد، درک می‌کند و به بهترین شکل
ممکن او را روی صحنه می‌برد.

 بهنام شرفی سابقه همکاری با شما را دارد. اولین انتخاب برای این نقش او بود یا اینکه به بازیگران دیگری هم فکر کرده بودید؟

 بهنام
شرفی تئاتر را با من شروع کرده. سال‌ها در گروهم بوده و سال‌هاست دنبال
فرصت بودم که جایی درست از او استفاده کنم. اینجا بهترین جایی بود که می‌شد
از او استفاده کرد. لیاقت چنین نقشی را داشت و از جان مایه گذاشت برای این
نقش. آینده درخشانی دارد و به زودی به یکی از بهترین‌های تئاتر ایران
تبدیل خواهد شد. اول به بازیگران دیگری فکر کرده بودم. به مجری‌های
تلویزیون؛ با یکی، دو تا هم وارد مذاکره شدم اما نشد. با بعضی از بازیگران
چهره هم وارد مذاکره شدم اما این نقشی نبود که هرکسی از عهده‌اش بر بیاید.
دست آخر به بهنام رسیدم و خیلی از این انتخاب راضی‌ام. امیدوارم بهنام قدر
موقعیت‌هایش را بداند. درست انتخاب کند و صبور باشد تا به وقتش در آن حدی
که انتظار دارد، دیده شود.

 
داستان چندان ربط زیادی به رمان «آناکارنینا» پیدا نمی‌کند، منظورم این
است که آناکارنینا در نمایش‌نامه شما در جایگاه داستان فرعی قرار می‌گیرد و
انگار بهانه‌ای برای مطرح‌کردن خیانت در زندگی افراد مشهور است، چرا این
رمان را انتخاب کردید؟

 بارها گفته‌ام
که از آثار کلاسیک فقط ایده‌های‌شان برای من مهم است. تولستوی درباره انسان
١٤٠ سال پیش رمان نوشته اما حالا در این روزگار همه‌چیز فرق کرده است.
شکسپیر هم درباره انسان قرن هجدهمی نمایش‌نامه نوشته است، دلیلی ندارد من
در قرن بیست‌ویک حرف‌های او را به صحنه ببرم. کار من این است که برای زمانه
خودم کار کنم. من ایده‌های درخشان آنها را می‌گیرم و داستان و به آدم‌های
معاصر خودم تزریق می‌کنم. اپرا هم قرار نیست اجرا کنم که در چهار ساعت رمان
«آناکارنینا» را با موسیقی و رقص و آواز نمایش دهم.

 

نمایش «آناکارنینا»؛ آرزوهای سرکوب‌شده‌ انسان معاصر

 
انتخاب این داستان فرعی درحالی انجام شده که ما تعریف چندانی از داستان
«آناکارنینا» نمی‌بینیم. برای تماشاگری که با این داستان آشنایی چندانی
ندارد، هیچ تلاشی در جهت نزدیکی آنها با داستان نمی‌کنید؟

 اصلا
لزومی نداشت تماشاگر «آناکارنینا» را بشناسد. اطلاعات کافی در همان اول
نمایش درباره رمان داده می‌شود. کافی است. قرار نبود کار تولستوی را
بازنویسی و اجرا کنم. آن‌قدر در اقتباس آزاد بودم که شاید بتوان گفت اصلا
اقتباسی انجام نشده. برای همین لزومی هم ندیدم در بروشور بنویسم براساس
رمان تولستوی. نمی‌خواستم حق نویسنده ضایع شود در واقع نمی‌خواستم از اسم
نویسنده استفاده ابزاری کنم؛ چون از رمان او نیست.

  قبول دارید نمایش‌نامه تا حدی رگه‌های فمنیستی دارد؟

 من
درباره زنان می‌نویسم. سال‌هاست کارم همین است. قهرمان همه
نمایش‌نامه‌هایم زنان هستند. همه هم در حال جنگیدن‌اند. لابی، خانم،
کیلومتر پنجاه، پدران مادران فرزندان، باد که می‌نویسد و… همه درباره جنگ
زنان با شرایط پیرامون‌شان است. اسمش برایم مهم نیست فمنیست باشد یا هر
چیز دیگر. برای بعضی از نمایش‌نامه‌هایی که نوشتم واقعا عذاب کشیدم با
«ورود آقایان ممنوع» و «پیچ تند» از این دست هستند. مشکلات زیادی برای به
صحنه رفتن‌‌شان داشتم اما خوشحالم که نوشتم‌شان. خوشحالم پای‌شان ایستادم.

  پس به همین دليل بیشتر به کیت پرداختید و حق را به او دادید؟

 در
«آناکارنینا» یکی از جدی‌ترین نقدهایی که به من می‌شود، این است که چرا حق
را به زن می‌دهی و مرد را محکوم می‌کنی. قصدم این نبوده. داستان من را به
اینجا رساند. قرار نیست قضاوت کنم و عدالت را رعایت کنم. این دو نفر
این‌گونه زندگی کردند. حق را به کسی ندادم اتفاقات زندگی‌شان این‌گونه رقم
خورده. ممکن بود در شرایط دیگر همه چیز برگردد به سمت وودی و کیت مقصر
شناخته شود. هر چند الان هم فقط شخصیت مرد نیست که گناهکار داستان است.

  در بخشی از نمایش‌نامه به اشتباهاتی که کیت داشته هم پرداخته می‌شود و تماشاگر می‌تواند به وودی هم حق بدهد؟

 حتما
همین است. کیت دچار توهمی شده است که خیلی بازیگرها به آن دچارند. خیلی از
بازیگران تئاتر و سینمای ما هم به آن دچارند. گمان می‌کنند جهان بدون آنها
چیزی کم دارد اما بود و نبودشان تغییری در ساختار جهان ایجاد نمی‌کند. این
فقط وهم آنهاست که با آن به خودشان و دیگران آسیب می‌رسانند. من همیشه
گفتم تئاتری که ما کار می‌کنیم، اصلا جایی برای خودشیفتگی باقی نمی‌گذارد.
سهم آدم‌هایی که در همین تهران یک نمایش را می‌بینند چقدر است؟ این سهم
اندک اصلا جایی برای فخرفروشی ندارد. منظورم تعداد آدم‌ها نیست، منظورم
تأثیری است که تئاتر بر آنها می‌گذارد. این مسئله مهمی است. در بهترین
شرایط هم ما با حداقل مخاطبان در مقایسه با بیشتر بخش‌های فرهنگ رو برو
هستیم؛ پس این همه وهم و خودبزرگ‌بینی در عالم تئاتر طبیعتا نباید جايي
داشته باشد.

  فکر نمی‌کنید اگر قاضی بهتری ‌بودید و منصفانه‌تر به این دو نگاه می‌کردید به وودی هم بیشتر می‌پرداختید؟

 چون
نمی‌خواستم قاضی باشم، بیشتر نپرداختم. وودی از موقعیتی که داشته
سوءاستفاده کرده؛ در مقطعی البته. بعد هم طرف را رها کرده و رفته است. من
نمی‌توانستم بیشتر از آنچه می‌بینید از او دفاع کنم. هر چند جاهای زیادی هم
به او حق دادم اما باز تأکید می‌کنم آدم‌های این نمایش‌نامه به این سو
رفتند. من نمایش‌نامه می‌نویسم در کارم هم وقایع دراماتیک برایم مهم است.

 با
استفاده از تصاویر تیتراژ یک برنامه تلویزیونی و موسیقی و ویدئوپروجکشن
فضای ملموس‌تری را از یک تاک‌شو برای تماشاگران تئاتر به وجود می‌آورید که
تأثیرگذار است اما فضای اجرائی را از تئاتر دور و به تصویر یا شو تلویزیونی
نزدیک‌تر می‌کند. نگران بازخوردهای منتقدان تئاتری نبودید؟

 تکنیک
چیزی است که در سال‌های اخیر خیلی به آن فکر می‌کنم. تا جایی كه برایم
امکان داشته باشد، از ویدئو و صدا استفاده می‌کنم. این کار که جایش را
داشت. فکر می‌کنم باید از اینها استفاده می‌کردم تا هرچه‌بیشتر به فضای
موردنظرم نزدیک شوم.

 سعی می‌کنید همین فضا را در نمایش‌‌های بعدی خود ادامه دهید یا اینکه به سراغ مضامین دیگری خواهید رفت؟

 خودم
را محدود نمی‌کنم. باید ببینم چه پیش می‌آید. یک روز در ایتالیا نمایش
«پدران، مادران فرزندان» را اجرا کردم که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در آن فضا
کار کنم. مدت‌ها به تئاتر فیزیکال فکر می‌کردم که پیش‌تر در ذهنم نبود.
تئاتر اینتراکتیو کار کردیم. گروهمان در حال تجربه‌کردن است و سرکشیدن به
جاهای ناشناخته. معلوم نیست کار بعدی چه باشد. اصلا معلوم نیست در آینده
دیگر به این شدت به تئاتر بپردازم. در ١٢ ماه گذشته شب و روز درگیر تئاتر
بودم. دلم می‌خواهد چیزهای دیگری را تجربه کنم. اگر بشود البته.

[ad_2]

لینک منبع